ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

۱۶ مطلب توسط «سامان سیفی» ثبت شده است

«متضاد عشق نفرت نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد هنر،‌زشتی نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد ایمان،‌ کفر نیست،‌بی تفاوتی است. متضاد زندگی ، مرگ نیست،‌بی تفاوتی است»


جمله بالا را یک تزیست در تزگاهی نوشته بود و در ذهن من مانده است. سرچ کردم دیدم هم چه‎گوارا این جمله را گفته هم دکتر شریعتی هم راسل هم خیلی‎های دیگر( مشخصا هیچ‎کدام نگفته‎اند). این جمله را درست درک نکرده بودم تا اینکه مسابقات یورو 2016 شروع شد. اولین بازی‎ای که دیدم بازی آلمان اوکراین بود. آلمان تیم افسانه‎ای محبوب من. برنده‎ی جام جهانی. زننده‎ی هفت گل به برزیل در خود برزیل و... آن‎طرف اوکراین بود. کشور جنگ‎زده که بالکانش یکسره بین روسیه و اروپا آمریکا دست به دست می‎شود. نتیجه بازی مشخص بود. اوکراین قرار بود سوراخ شود. اما بازی به کرختی تمام برگزار شد. اوکراین چپیده بود در دفاع و آلمان وسط زمین پاسکاری می‎کرد. درآخر آلمان دوگل زد. یکی با ضربه‎ی ایستگاهی و یکی در ضدحمله دقایق آخر بازی که اوکراینی‎ها توپ را رها کرده بودند و یک یا دوگل خورده برایشان فرقی نداشت. نه آلمان آن آلمان همیشگی بود نه اکراین وظیفه‎اش را به درستی انجام داد. بقیه بازی‎ها هم همینگونه بود. تیم‎های ضعیف کل انرژی‎شان را روی دفاع می‎گذاشتند و تیم‎های قوی زورچپونانه سعی می‎کردند حداقل یک گل بزنند.

اینجا بود که فهمیدم متضاد برد باخت نیست، بی‎تفاوتی نسبت به بردن است و برای نباختن بازی کردن! بردن آلمان از اکراین از لحاظ کیفی به‎هیچ‎عنوان به برد مقابل برزیل نمی‎‎رسید. شاید از نظر کمی جفتشان به یک نتیجه ختم شوند. اما برزیل آمده بود ببرد. تمام تلاشش را کرد که آلمان را مغلوب کند اما آلمان برنده‎تر بود. در مسابقه‎ای که هردو طرف برای برد آمده باشند برنده بودن یا نبودن معنا پیدا می‎کند، اینجاست که چالش شکل می‎گیرد و بازی دراماتیک می‎شود. نه این بازی‎های مسخره اتریش و اوکراین‎طور!

شاید تقصیر ماست که همیشه طرف برنده را تشویق کردیم و یادمان نبود که بازنده هم نقش مهمی دارد و اگر شجاعت باخت نمی‎داشت خبری از برنده و جذابیت نبود. پس باید تشکر کرد از برزیلی که هفت‎تا از آلمان خورد، انگلیسی که چهارتا خورد، ایتالیا و بالوتلی‎ای که یک گل زدند و... ممنونیم بازنده‎ها!


پ.ن: تیم‎های ضعیف درست بازی کردن را از ولز، بزرگ‎مرد کوچک،  یاد بگیرند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۹
سامان سیفی
کنار یکی از کوچه‌هایی که از خیابان فرشته می‌آید، نزدیک تقاطعش با شریعتی زنی کوتاه‌قد ایستاده بود. روی مانتوی چرم قهوه‌ایش چند خراش و ساییدگی دیده می‌شد. هر وقت ماشینی می‌خواست از جلویش بگذرد کمی خم می‌شد و سرش را به شیشه‌ی آن نزدیک می‌کرد و به راننده زل می‌زد. جلوتر که رفتم صورتش را دیدم. شبیه صورت‌هایی بود که رویشان اسید ریخته باشند. اکثر صورت پوست نداشت و گوشتش دیده می‌شد.  یک چشم پایین‌تر از چشم دیگر. گونه‌ای گودتر از گونه‌ی دیگر. بی‌هیچ تقارنی. شکل لبش مفهومی گنگ و بدیع را نمایش می‌داد. مفهومی که مختص آن لحظه، آن مکان، آن زن و این شهر بود. 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۰۰
سامان سیفی

تلوزیون کانال شماره یک ماهواره را نشان می‌‌دهد. صاحب‌خانه توضیح می‌دهد مردی که بر ال ای دی نقش بسته «استاد علی اکبری» است. مردی که به گفته دانشمندان خارجی بزرگترین منبع انرژی دنیاست و آزمایشات علمی اثبات کرده قدرت شفابخشی این مرد شگفت آور است. قبلن در ایران بوده و فعالیت‌های شفابخشی متافیزیکی‌اش را در خاک خودش انجام می‌داده است. برایش مشکلاتی پیش می‌آید و زندانی‌اش می‌کنند و حالا چند وقت است رفته آمریکا و شبکه زده و از راه دور مردم شریفش را شفا می‌بخشد. پدرم می‌پرسد:«چجوری؟». جواب می‌دهد مردم به شبکه زنگ می‌زنند و با آقای استاد صحبت می‌کنند و مشکلشان را می‌گویند و دکتر برایشان دعا می‌کند و انرژی شفابخشش را روانه‌شان می‌کند. به تلوزیون اشاره می‌کند که استاد در آن امن یجیب می‌خواند. ادامه می‌دهد استاد صدای خوبی هم دارد و گاهی اوقات برای شفابخشی مداحی می‌کند یا آواز می‌خواند. پدرم دوباره می‌پرسد:«آن‌ها هم همینجوری خوب می‌شوند؟» جواب می‌دهد نه یکسری شروط دارد، مثلن اینکه باید باور داشته باشند و فضای خانه‌شان پذیرای انرژی شفابخش دکتر باشد، حتی اگر یک‌نفر در خانه به دکتر اعتقاد نداشته باشد انرژی عمل نمی‌کند. توضیح می‌دهد سابقه استاد طلایی است و کلی آدم را شفا داده، کلی آدم میایند روی خط شبکه و از دکتر بابت شفا یافتنشان تشکر می‌کنند. پدرم می‌پرسد:«شما که پاتون مشکل داشت و اینهمه این برنامه رو دیدین تونستین کاری برای پاتون بکنین؟» جواب می‌دهد بله. پدرم می‌گوید:«پس چرا هنوز لنگ می‌زدین؟» می‌گوید چون به‌طور مداوم و با تمرکز ندیده‌است. پدرم می‌خواهد چیزی بگوید که تلفن شبکه زنگ می‌خورد. مردی به دکتر سلام می‌کند و می‌گوید؛«آقای استاد من به حساب شبکتون با کمال میل یک میلیون تومن پول واریز کردم تا از شما دلسوزان مملکت حمایت کنم و تشکر کنم برای خدماتی که برای مردم و کشورتون انجام می‌دید» استاد با لبخند کج سپاس‌گزارمی می‌گوید و تلفن را قطع می‌کند. زن صاحب‌خانه از آشپزخانه می‌آید و می‌گوید استاد علی اکبری چند وقت دیگر می‌خواد برنامه‌ای در استانبول برگزار کند تا مردم ایران بتوانند حضوری از انرژی استاد بهره‌مند شوند. حتی استاد اعلام کرده با این تور‌های مسافرتی و آژانس‌های توریستی نیایید چون پول اضافه ازتان می‌گیرند و اگر تمایل به حضور دارید با خود شبکه تماس بگیرید تا خودمان همه‌چی را هماهنگ کنیم. پدرم می‌خواهد چیزی بگوید که می‌فهمد حرف زدن فایده ندارد و نمی‌گوید. به جای حرف قبلی‌اش می‌گوید:«اگه اشکال نداره بزنید بی‌بی‌سی می‌خوام ببینم نتیجه این کنفرانس وین چی شد» صاحب‌خانه قاطعانه می‌گوید بی‌بی‌سی که همیشه یک‌مشت دروغ تکراری درباره‌ی مسائل الکی و بی‌اهمیت تحویل می‌دهد، بی‌بی‌سی می‌خواهی چیکار؟! پدرم باز می‌خواهد چیزی بگوید که نمی‌گوید و به‌جایش ناامیدانه و دلسوزانه سری تکان می‌دهد و با لحنی حسرت‌آمیز می‌گوید:«بله درست می‌فرمایین»
خانم صاحب‌خانه کنار مادرم می‌نشیند و با لحن مادربزرگانه تعریف می‌کند:« چند وقت پیش به علی(نوه‌ام) زنگ زدم و گفتم علی جون استاد علی اکبری نگاه نمی‌کنی؟ جوابمو داد مامانی اینا مال شما پیرای مریضه من که مریض نیستم نگاه کنم.»

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۰
سامان سیفی

جدیدن تارک شده‌ام. محیطی که مدت زیادی در آن بودم، انسان‌هایی که دیرزمانی می‌شناختمشان و خیلی چیزهای دیگر که آنقدر همراهم بوده‌اند که بدون آن‌ها نمی‌توانم خودم را تصور کنم، همه‌ی این‌ها را دارم ترک می‌کنم. ترک می‌کنم و خودم را در محیطی جدید می‌اندازم بسیار متفاوت با محیط قبلی‌ام و نمی‌دانم دقیقن قرار است چه شود. حس خوبی دارد، چیزی که می‌توان گفت تقریبن مخلوطی است از آزادی و بی‌تعلق بودن و استرسِ بعد از ریسکی بزرگ. حسی که بنده خدایی به درستی به آن اسم وارستگی را می‌داد. اما این وارستگی پادشاه مقتدری برای احساسات من نیست و شورشیانی با پرچم «زنده باد وابستگی» پارتیزانی به قلب و ذهن و دست و پا و هرجا که گیرشان بیاید گه‌گاه حمله می‌کنند و شور وارسته بودن را سست می‌کنند. شاید هم برعکس است، اینجوری منطقی‌تر است، احتمالن پادشاه وابستگی و شورشیان وارستگی باشند چون قدمت وابستگیون بسیار بیشتر از وارسته‌خواهان است.چه فرقی می‌کند؟ به هرحال این وسط جنگ است و تمام خساراتی که به دوطرف وارد می‌شود در آخر به ضرر من تمام می‌شود. برای من این جنگ باخت باخت است. در رمان‌ها و رمانس‌های کلاسیک کشمکش درونی شخصیت‌ها بین عقل و قلبشان بود اما حالا در عصر نو(یا حتی پسانو) دوطرف ماجرا هم قسمتی از عقل را دارند و هم قسمتی از قلب را. دیگر نمی‌توان متکی به عقل یا متکی به احساسات بود، هردو متناقض‌گو شده‌اند، هردو باهم می‌گویند نرو و می‌گویند برو. مساله خیلی پیچیده‌تر شده‌است. خیلی.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۰
سامان سیفی

مرتبط با  شاد شاید نه، ولی خوشحال.

میداس. پادشاهی افسانه‎ای‎ که به باکوس­­، یکی از هزاران خدای رومیان و یونانیان، کمک میکند و باکوس برای جبرانش وعده اجرای هرچه که میداس بخواهد را به او می‎دهد. میداس از او می‎خواهد که با لمس کردن هرچیزی را به طلا بدل کند. باکوس به عهدش عمل می‎کند. میداس خوشحال و خندان به مناسبت این عطیه برتر دستور جشن می‎دهد. به خدمتکاران می‎گوید بهترین غذاها را برایش فراهم کنند. غذاها را می‎آورند. میداس عزم خوردن می‎کند و دست به غذاها میزند و غذاها به طلا تبدیل می‎شوند. میداس تشنه و گرسنه به سمت دخترش می‎رود تا طلب کمک کند و دخترش را هم به مجسمه‎ای مجلل و طلایی تبدیل می‎کند. میداس گشنه، تشنه، غمگین و با نگاهی پرحسرت به نزد باکوس برمی‎گردد و تقاضا می‏کند که این عطیه را از او بازپس گیرد.  قصه این است. قصه جک‎ها، شوخی‎ها، کردارها و گفتارها و پندارهای خنده‎دار و فرح بخش و نشاط آوری که این روزها می‎کنیم.

اگر آز طلای میداس باعث سرنوشت تلخش بود حالا آز شاد بودن ماست که کم‎کم نابودمان می‎کند. ارزشی که برای خنده قائل شدهایم چنان والا است که همه چیزمان را فدایش میکنیم. قومیت‎هایمان را خیلی وقت است فدایش کردیم(و در نتیجه کیان ملی‏مان را)، ادب را که هیچ، به فرهنگ همین‎طوری مشکل دارمان حمله‎آور شدیم و جدیدن به هرچیز نیکی که پیدا می‎کنیم یورش می‎رویم. یک آنارشیسم به تمام معنا.

طنز را طنزپیشگان بزرگ برای نقد موقعیت‎های موجود به کار می‎برند و اصرار عجیبی برای جدا کردن مقوله طنز از هجو دارند. هجو در لغت به معنای دشنام دادن و نسبت دادن صفات مذموم به یک فرد و فحاشی به صورت شعر است. مانند اشعار ایرج میرزا که بیمهابا با سر توی دل دشمن می‎رود و هیچ‎چیز باقی نمی‎گذارد. اما طنز هدفش نابود کردن نیست و به دنبال با لطافت نشان دادن بدی‎ برای تغییر آن‎هاست. طنز برای پیشرفت و وجود نشاط در جامعه لازم است اما هجو با تمام هیجان و قهقهه‎ای که در خود دارد نمی‎تواند مانند طنز مفید واقع شود و از ریشه همه چیز را می‎زند. رویکرد ما در جک‎هایی که منتشر می‎کنیم رویکردی هجوآمیز است، نه رویکردی طنازانه. عادت کردیم که همه چیز را مسخره کنیم. تحریم‎ها را مسخره می‎کنیم، برداشتن تحریم‎ها را مسخره می‎کنیم، پدرانمان را مسخره می‏کنیم، خودمان را مسخره می‎کنیم، تاریخ را مسخره می‎کنیم، مشاهیرمان را مسخره می‎کنیم، حکایت‎هایمان را مسخره می‎کنیم و هرچیز دیگری که گیرمان بیاید مسخره می‎کنیم. چقدر مسخره! پس از مدتی (اگر همینطور افراطی پیش برویم) با تقریب خوبی دیگر چیزی باقی نمانده که با خاک یکسان نشده باشد. دیگر جدیت را بلد نیستیم و مرزی برای شوخی‎هایمان نداریم. حالا چه چیزی را برای نسل بعد از خودمان به جا گذاشتیم؟ ما به عنوان پدران نسل بعد(یا حتی پدران همین نسل موجود) از چه فرهنگی برایشان بگوییم؟ چگونه می‎توانیم صادقانه خوب بودن را به آن‎ها یاد دهیم درصورتی که خود همواره مسخره‎اش میکردیم؟ حال که تمامی عناصر جامعه پیشین از بین رفته است و کودک تازه زاده شده در نقطه صفر تاریخ(با اغراق خیلی خیلی زیاد) قرار دارد چگونه می‎تواند الگوی رفتاری برای خود پیدا کند؟ او به ناچار دست به هر دست‎آویزی می‎زند تا غرق نشود. این قضیه فقط برای کودک تازه زاده شده صادق نیست. بلکه برای خود ما هم شاید اتفاق بیفتد. شاید روزی به خود بیاییم و ببینیم که هیچ چیز اطراف ما باقی نمانده. چه باید کرد؟

برای رفع این مشکل دو راه‎حل به ذهن من می‎رسد که اولینش رواج طنز درست و واقعی است که از دستم برنمی‎آید و دومینش رواج ندادن این هجو همه‎گیر است که حداقل کاری است که می‎توانم بکنم.

خوب است که قبل از این‎که به سرنوشت میداس دچار شویم از خود بپرسیم آیا ارزشش را دارد؟

  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۲
سامان سیفی

یک وقت‌هایی پیش می‌آید که انسان نیاز دارد یک نفر فقط به حرف‌هایش گوش دهد. فقط و فقط. نیاز دارد که ذهنش را خالی کند و هیچ‌کس هیچ‌ حرفی نزند و هیچ قضاوتی درباره چرندیات مغزش نکند. متاسقانه در عالم واقعی نوع بشر با قضاوت است که زنده است، تا روی اجسام و افراد و تفکرات و حرکات برچسب نزند نمی‌تواند درباره‌شان فکر کند.

طبق علم زبانشناسی در هنگام نوزادی ما تجربیاتی از طریق حواسمان می‌آموزیم و این تجربیات هستند که ما را تشکبل می‌دهند(منظور تنها تجربیات مادی نیست). اما دریافت یک تجربه به معنای فهم آن تجربه نیست. فرآیند فهم تجربه زمانی است که بتوانیم آن تجربه را از دیگر تجربه‌ها تمیز دهیم. برایش سمبلی بسازیم که فقط به آن تجربه تعلق داشته باشد. از طرفی دیگر ما تنها در درون خود زندگی نمی‌کنیم و با دنیا بیرون هم ارتباط داریم پس سمبل‌های ما باید برای اطرافیانمان هم معنا دار باشند. مثلن گریه کودک سمبل تمامی اتفاقاتیست که وضعیت کودک را از حالت نرمال خارج می‌کند  و نمی‌تواند باعث فهم دقیق وضعیت و برقراری درست ارتباط شود. کم کم کودک سمبل‌های بهتری برای بیان تجربیات و مفاهیم پیدا می‌کند و شروع به حرف زدن می‌کند. اینجاست که زبان پا به عرصه وجود می‌گذارد.

پس ما اصولن برای اینکه درباره‌ی چیزی فکرکنیم نیاز به نامگذاری آن و برچسب زدن به آن داریم. ولی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که طرف مقابل ما نیازی به تفکر ما ندارد و تنها دو گوش شنوا می‌خواهد. اما کمتر آدمی توانایی این را دارد که مدتی ذهنش را Hibernate کند و فقط گوش دهد. اینجاست که سفیدی کاغذ(چه کاغذ واقعی و چه کاغذ مجازی) به کار آدمیزاد می‌آید و عقده‌گشایی می‌کند. کاغذ فقط گوش می‌کند و هنگامی که با آن حرف می‌زنیم فرآیندی را شروع می‌کنیم که نتیجه‌اش خودشناسی است. وقتی می‌نویسیم و تفکراتمان را به زبان رایج ترجمه می‌کنیم، سعی می‌کنیم بهترین سمبل‌ها و دقیق‌ترین جملات را برای بهتر فهمیده شدن مفاهیم درون مغزمان به کار ببریم. به این ترتیب شاید بعد از نوشتن تازه بفهمیم که واقعن درون مغزمان چه بوده  و تازه بتوانیم آن را بسنجیم. نوشتن فرآیندی است که به خود فهمی کمک می‌کند و باعث می‌شود که تضادها و مشکلات و  پارادوکس‌های درونی خود را بشناسیم و ا‌ولین گام را برای برطرف کردنشان برداریم.

و متاسفانه نوشتن در دنیا جدید در حال نابودی است که بررسی آن مجالی دیگر می‌خواهد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۰
سامان سیفی

خندوانه

 

خیلی برایم پیش آمده در زمانی که دیگران شادند و دارند از ته دل قهقهه می‎زنند من حسی کاملن متفاوت داشته باشم. یا مثلن وقتی جایی یا کسی دارد خنده را تقدیس می‎کند و خنده را دوای هر درد و بهترین چیز دنیا میخواند مخالفتی اساسی تمام بدنم را بگیرد. این مساله تبدیل به دغدغه خورنده من شده بود. چه چیزی در من نمی‎گذارد که مانند دیگران فکر کنم؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۱۷
سامان سیفی

اولین برخورد من با این شخص دو سال پیش اتفاق افتاد. اول مهر بود و معلم‎ها مشغول معرفی خودشان و طرح‎درسشان و سطح شعورشان به بچهها بودند. در زنگ ادبیات معلمی وارد کلاس شد که از همان اول تفاوتی آَشکار با دیگر معلم‎ها داشت. کوتاه قامت و استوار بود و هنگامی که پا به کلاس گذاشت بچه‎ها انگار که چیزی غریب احساس کرده باشند ساکت شدند. چهره‎ی این مرد به شدت نامعمول و ناقرینه و نازیبا و خلاصه بیریخت بود. یک نیمه صورتش کاملن طبیعی و زیبا و سنگین بود اما نیمه دیگر همه چیزش فرق داشت. لب به شکل عجیبی به سمت پایین فرو رفته و چشم بدون پلک و فرورفتگی نامعمولی روی گونه دیده می‎شد. این تصویر تبدیل به تصور ذهنی ما از معلم ادبیات شد. اگر اسمش را نمی‎دانستیم به راحتی با گفتن صفت بدقیافه یا چیزی شبیه به این می‎توانستیم به طرف مقابل بفهمانیم داریم درباره کی صحبت می‎کنیم.

کمی گذشت و بیشتر با این مرد آشنا شدیم. در فضای سخت درسی دبیرستان کلاس ادبیات رحمتی محسوب می‎شد. درس در اون کلاس جزو پنج اولویت اول هم محسوب نمی‎شد و همه حتی خرخون‎های بی‎خاصیت هم از پندهایی که این پیر دانا با طنین مطمئن صدایش میداد لذت می‎بردند. حساسیت شدیدی روی وضعیت روحی بچه‎ها نشان میداد و می‎دانست باید چیزی بیشتر از یک معلم ادبیات برای این بچه‎ها باشد. تبدیل به رابین ویلیامز انجمن شاعران مرده شد. همه برایش احترام قائل بودند و کلاسش را دوست داشتند. حالا دیگر نیازی به استفاده از آن صفات برای شناساندنش به طرف مقابل نبود وقتی درباره خوبی‎های یک معلم صحبت می‎کردی همه پیش فرض معلم ادبیات را درنظر می‎گرفتند.

به نظرم در تعریف زیبایی نه باید به نیمه زیبای صورت معلم ادبیات من و نه نیمه زشت صورتش در نظر گرفته شود چیز دیگری این وسط ملاک است.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۰
سامان سیفی

زن گریان تالار آینه

 کدام یک از این دو نقاشی بالا خوشتان می‎آید؟ احتمالن تالار آیینه کمال الملک را به زن گریان پیکاسو ترجیح می‎دهید. طبیعی هم است بالاخره اینیکی هم‎وطن است و آن یکی اجنبی. اصلن جدا از این بحث این یکی شبیه آدمیزاد نقاشی کرده و آن یکی شبیه نقاشی‎های دوران کودکیِ بیماری اسکیزوفرن است. ولی این نقاشی‎ای که شما به راحتی کنارش گذاشتید را اگر تمام بازدید کنندگان این مطلب رقم تمامی دارایی‎شان را در هم ضرب کنند نمی‎توانند خریداری کنند و هستند افرادی که به دنبال خرید آن باشند. این نقاشی یکی از با ارزش‎ترین و یکی از زیبا‎ترین نقاشی‎های قرن قبل محسوب می‎شود. زیبا‎ترین؟!! برای من و شما شبیه یک شوخی بزرگ می‎ماند. راستش من خودم بین عکس‎های چسبونکی آدامس خرسی و این، آدامس خرسی را انتخاب می‎کنم. ولی چرا نوابغ هنر اینگونه فکر نمیکنند؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۳۳
سامان سیفی

نمایشگاه سال قبل همراه با پا درد، دست درد و شکم درد حاصل از خوردن هات داگ­های نمایشگاه، در غرفه نشر نگاه ایستاده بودم و داشتم به کتاب­های چیده شده روی میز نگاه می­کردم و فکر می­کردم که چگونه بودجه ­ام را بین این همه عنوان کتاب پخش کنم که آقایی میانسال از پشت به سمت کتاب­ها آمد و هل مختصری به جمعیت پشت میز داد. سر و وضع مرتبی داشت و در دستانش چیزی نبود. رو به مسئول آن میز گفت:" وقت بخیر جناب". فروشنده که با لحن گرم مرد خستگی­ اش از یاد رفته بود پاسخ داد" وقت شما هم بخیر".

-ببخشید «کافکا در کرانه» رو دارید؟

-بله همونجاس.

-قیمتش چقدره؟

-بیست و پنج هزار تومن.

مرد کمی مکث کرد و با لحنی نه به گرمی قبل گقت

-حیفما که نمی­تونیم بخریمشون مجبوریم به تعاریفشون قناعت کنیم.

فروشنده پاسخ داد

-نگران نباشید چیز خاصی از دست نمی­دید.

مرد با خنده­ای ملیح گفت ممنون خداحافظ و رفت. اما هم من و هم فروشنده میدانستیم که مرد نتوانسته یکی از بهترین رمان­های این قرن از مهم­ترین نویسنده آسیایی فعلی جهان و بخت اول نوبل ادبیات را بخرد.

امسال هم اوضاع تقریبن همین بود. کتاب­ها همه گران بود، کافکا در کرانه سی هزار تومان شده بود و موراکامی نیز هنوز نوبل نگرفته بود. ولی هیچ­کدام از اینها برای من اهمیتی نداشت، من فقط می­خواستم که باز هم چنین رفتار انسان دوستانه ­ای را ببینم. هنوز آن فروشنده را تحسین می­کنم که در شرایطی که من خریدار از وجود خودم بیزار شده بودم و  از شدت خستگی بعد نمایشگاه پنج ساعت مداوم خوابیدم ،در آن شرایط اینقدر به فکر افسوس خوردن یا نخوردن خریدار بی ­پولی بود که هیچ سودی برای او نداشت. اصلن گور پدر موراکامی و نشر نگاه و کافکا و ارز رایج مملکت تومان.

 

رضا میرکریمی فیلمی دارد به نام زیر نور ماه. قهرمان آن فیلم طلبه ­ای در شرف اجتهاد است که کتاب­هایش را می­فروشد تا به چند بی­ خانمان کمک کند. وقتی وارد کتاب­خانه می­شود کتاب­دار به او می­گوید:" تو تازه اینا رو خریدی. به این زودی تموم کردی که برمی­گردونیشون" و طلبه جواب می­دهد:" فعلن به همونایی که خوندیم عمل کنیم".

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۵۹
سامان سیفی