ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها
شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۳۳ ب.ظ

هنر:سه حرفی سخت تعریف

زن گریان تالار آینه

 کدام یک از این دو نقاشی بالا خوشتان می‎آید؟ احتمالن تالار آیینه کمال الملک را به زن گریان پیکاسو ترجیح می‎دهید. طبیعی هم است بالاخره اینیکی هم‎وطن است و آن یکی اجنبی. اصلن جدا از این بحث این یکی شبیه آدمیزاد نقاشی کرده و آن یکی شبیه نقاشی‎های دوران کودکیِ بیماری اسکیزوفرن است. ولی این نقاشی‎ای که شما به راحتی کنارش گذاشتید را اگر تمام بازدید کنندگان این مطلب رقم تمامی دارایی‎شان را در هم ضرب کنند نمی‎توانند خریداری کنند و هستند افرادی که به دنبال خرید آن باشند. این نقاشی یکی از با ارزش‎ترین و یکی از زیبا‎ترین نقاشی‎های قرن قبل محسوب می‎شود. زیبا‎ترین؟!! برای من و شما شبیه یک شوخی بزرگ می‎ماند. راستش من خودم بین عکس‎های چسبونکی آدامس خرسی و این، آدامس خرسی را انتخاب می‎کنم. ولی چرا نوابغ هنر اینگونه فکر نمیکنند؟

هر اثر هنری را میتوان خیلی ساده  به دو بخش محتوا و فرم طبقه بندی کرد. در تاریخ هنر هم تقریبن دو دسته وجود داشته‎اند که یک گروه هنر را رسانه می‎دانستند و گروهی دیگر معتقد به هنر برای هنر بودند(تنها این دو دسته نبودند در ادامه از دسته‎های دیگری هم نام می‎بریم). از هر دسته مثالی می‎زنم. از رسانه پنداران هنر می‎توان به شاعران دوران مشروطه اشاره کرد که بنابر شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران تنها وظیفه خود را مطلع ساختن مردم ناآگاه ایران می‎دانستند و در اشعار این دوران میتوان غلط‎های دستوری و کلمات محاوره‎ای و حتی فحش‎های آبدارِ بسیار یافت. مانند میرزاده عشقی و ایرج میرزا و عارف. در این دسته شاعران دربار قجر هم می‎توان جا داد- با آن زبان متکلف و سخت دیوانی‎شان. از هنر برای هنر پنداران هم می‎توان به شعرای سبک هندی مانند بیدل نام برد که تنها هدفشان استفاده از استعاره‎های نو و تصاویر دیده نشده بود. اکنون شما چه قدر از این شاعران اطلاع دارید؟(البته جز ایرج خان میرزا که به دلایل دیگر مشهور شده) یا از خواندن شعر آن‎ها چقدر احساس لذت می‎کنید؟

دسته دیگری هم می‎توان قرار داد که به هردو بخش شعر توجه داشتند مانند فریدون مشیری و خاقانی و منوچهری و رودکی. اینان تفکرات ارزشمندی داشتند و سعی و تلاششان در این بود که این تفکرات را در قالبی زیبا ارائه دهند. این دسته کمی ماندگار تر از دسته قبل هستند اما...

گروه دیگر که می­توان گنده‎های ادبیات ایران خواندشان از این طریقت عبور کرده و به حقیقت رسیده بودند. آنان حسی یا تصویری یا احساسی یا نمی‎دانم یک چیز فرامادی و معنوی در خود احساس میکردند و به این چیز، بعدی مادی می‎دادند و خلقش میکردند. این‎جا دیگر تمایزی بین محتوا و فرم وجود ندارد. محتوا همان فرم است و فرم همان محتوا و این‎دو چنان در هم تنیده شدند که غیرقابل تمیز دادنند. و این هنر واقعی است. شاعری می‎گفت وقتی زیاد شعر بگویی و زیاد تجربه کنی دیگر شعر را زندگی می‎کنی. دیگر احساساتت همان کلماتت می‎شود و کلماتت احساساتت. اگر دقت کنید می‎بینید که بخش زیادی از شعر فارسی با عرفان و عشق گره‎خوردگی شدیدی دارد. عرفای درجه یک ما اکثرن شعرای درجه یکی هم بودند­­ زیرا شعر آن‎ها حاصل از تجربه روحانی آن‎ها بوده و این تجربه روحانی وقتی به خوبی به شکل شعر درآید ما شاهد یک بیت روحانی و درخشان هستیم. چی گفتم! خلاصه هنر نه زبان اندیشه است و نه رسانه‎ای برای بیان عقاید و نه یک علم محض که فقط به‎فکر پیشرفتش باشیم. هنر زبان روح است و هنر واقعی آن هنری است که محتوا و قالب غیرقابل تفکیک باشند.

از این‎جا می‎توان فهمید که چرا جلال می‎ماند اما جمالزاده نه. چون جلال دردی در سینه دارد و این درد را داستان می‎کند و در تک تک کلماتش می‎توان این درد را حس کرد. اما جمالزاده تمام عمر در خارج ماند و برای ایرانیان نوشت و بعد از گذشت زمان ارتباط احساسیاش با مردم قطع شد.(نامه جلال به جمالزاده خیلی خوب این مساله را توضیح می‎دهد) جلال از درون با مردم بود و مثل مردم زندگی می‎کرد و احساسات مردم را زندگی می‎کرد، خب داستانش هم مردمی می‎شود و مردم می‎خوانند. اما فروغ یا نیما. رضا براهنی(منتقد ادبی ارزشمند و فقید) میگوید مخاطب شعر(بیشتر شعر نو) اصلن مردم نیستند، یا خود شاعر است یا شاعری دیگر. اینهم دیگر خیلی اغراق می‎کند.  فروغ از طبقه روشنفکران جامعه بود و احساسات آنان را زندگی می‎کرد. شعرش هم همینگونه می‎شد. این شعر با این که دیگر مردمی نیست همچنان ارزشمند است اما برای کسی که کمی اشتراک احساسی با فروغ داشته باشد. مثلن حافظ که دردانه ادبیات فارسی است از عشق سخن می‎گوید و در درون همه ما عشق هست و می‎توانیم به صورت حداقلی درکش کنیم. اما وقتی فروغ می‎گوید  این منم زنی با دستان سیمانی در آستانه فصلی سرد، حق داریم درکش نکنیم زیرا این سطح(یا بهتر بگویم این نوع) از ناامیدی و یاس را تجربه نکرده‎ایم واقعن نمی‎فهمیم چه می‎گوید. یا به زبان دیگر بافت ما(CONTEXT) ما نسبت به او خیلی دور است. اینجاست که تفاسیر به کمک ما می‎آید و تفکر ما را به تفکر اثر هنری نزدیک تر می‎کند. تفسیر به ما کمک می‎کند که لایه‎های عرفانی شعر حافظ را بشکافیم و لذت خود را به حداکثر برسانیم. تفسیر به ما کمک میکند که از تفاوت‎های زبانی عامدانه شعرای معاصر ولذت ببریم وعلت این تفاوت را دریابیم. یکی از دلایلی که در ادبیات عرفانی ما مولانا شناخته شده تر است نسبت به عطار و سنایی همین ساده فهمی‎ و بینیازی‎اش به تفسیر است(البته برای لذت حداقلی وگرنه همان بشنو زین نی نیاز به هزاران کیلو کاغذ تفسیر دارد). اگر زبان مولانا را به زبان حال برگردانده شود می‎توان داستان‎هایش را برای کوکان هم خواند ولی این کار را به هیچ عنوان با منطق الطیر و تذکره عطار نمی‎توان کرد. در صورتی که با بلد بودن اندکی عرفان لذت خیلی خیلی زیادی از خواندن منطق الطیر حاصل می‎شود.

حالا برسیم به دو عکس بالا. تالار آینه کمال الملک نقاشی بسیار زیبایی است که استاد برای ناصرالدین شاه کشیده‎است- همان مردی که روی صندلی با بی‎خیالی نشسته. احساسات و تفکرات کمال الملک را ما به خوبی می‎توانیم درک کنیم. اینکه او زیبایی را در طبیعت می‎دیده و طبیعی کشیدن نقاشی را بر انتزاعی کشیدنش ترجیح می‎داده و ... اما در مورد پیکاسو. ما باید به عقب برگردیم و دوجنگ جهانی را پشت سر بگزاریم و در کافه‎های پاریس بنشینیم و با همینگوی و سالوادور دالی و لوئیس بونوئل بحث کنیم تا تفکرات و احساسات هنرمندان آن دوران را درک کنیم. شاید این تفکر که من آن‎جوری نقاشی می‎کشم که محیطم را می‎بینم نه آن‎گونه که وجود دارد برای ما اصلن آشنا نباشد. و در کنار آن یک کار دیگر هم بکنیم. این که بیاییم شکل(همان فرم) این نقاشی را موشکافانه بررسی کنیم تا نتیجه بگیریم که چه فرقی میان این نقاشی با نقاشی کمال‎الملک یا عصر عاشورا فرشچیان دارد و دارد. و ببینیم حالا با دانستن این چیزها میتوانیم از پیکاسو لذت ببریم؟

 

هنر خیلی مواقع چیزی نیست که در لحظه اول از آن لذت ببریم بلکه گاهی نیاز به مداومت و موشکافانه بررسی کردن و با اثر همراه شدن دارد. اما اکثر اوقات وقتی بعد این‎کار ها توانستیم یک اثر هنری را درک کنیم با خود میگوییم:ارزشش را داشت.

خیلی حرف زدم ولی هنوز یک سوال باقی مانده. چه هنری خوب است و چه هنری بد؟ این دیگر سوالی است که هرکس خودش باید به آن جواب بدهد. باز هم جواب این سوال بستگی به معیارها و زاویه دید ما به زندگی دارد. زیرا هنر زندگی  است.



نوشته شده توسط سامان سیفی
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

هنر:سه حرفی سخت تعریف

شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۳۳ ب.ظ

زن گریان تالار آینه

 کدام یک از این دو نقاشی بالا خوشتان می‎آید؟ احتمالن تالار آیینه کمال الملک را به زن گریان پیکاسو ترجیح می‎دهید. طبیعی هم است بالاخره اینیکی هم‎وطن است و آن یکی اجنبی. اصلن جدا از این بحث این یکی شبیه آدمیزاد نقاشی کرده و آن یکی شبیه نقاشی‎های دوران کودکیِ بیماری اسکیزوفرن است. ولی این نقاشی‎ای که شما به راحتی کنارش گذاشتید را اگر تمام بازدید کنندگان این مطلب رقم تمامی دارایی‎شان را در هم ضرب کنند نمی‎توانند خریداری کنند و هستند افرادی که به دنبال خرید آن باشند. این نقاشی یکی از با ارزش‎ترین و یکی از زیبا‎ترین نقاشی‎های قرن قبل محسوب می‎شود. زیبا‎ترین؟!! برای من و شما شبیه یک شوخی بزرگ می‎ماند. راستش من خودم بین عکس‎های چسبونکی آدامس خرسی و این، آدامس خرسی را انتخاب می‎کنم. ولی چرا نوابغ هنر اینگونه فکر نمیکنند؟

هر اثر هنری را میتوان خیلی ساده  به دو بخش محتوا و فرم طبقه بندی کرد. در تاریخ هنر هم تقریبن دو دسته وجود داشته‎اند که یک گروه هنر را رسانه می‎دانستند و گروهی دیگر معتقد به هنر برای هنر بودند(تنها این دو دسته نبودند در ادامه از دسته‎های دیگری هم نام می‎بریم). از هر دسته مثالی می‎زنم. از رسانه پنداران هنر می‎توان به شاعران دوران مشروطه اشاره کرد که بنابر شرایط سیاسی و اجتماعی آن دوران تنها وظیفه خود را مطلع ساختن مردم ناآگاه ایران می‎دانستند و در اشعار این دوران میتوان غلط‎های دستوری و کلمات محاوره‎ای و حتی فحش‎های آبدارِ بسیار یافت. مانند میرزاده عشقی و ایرج میرزا و عارف. در این دسته شاعران دربار قجر هم می‎توان جا داد- با آن زبان متکلف و سخت دیوانی‎شان. از هنر برای هنر پنداران هم می‎توان به شعرای سبک هندی مانند بیدل نام برد که تنها هدفشان استفاده از استعاره‎های نو و تصاویر دیده نشده بود. اکنون شما چه قدر از این شاعران اطلاع دارید؟(البته جز ایرج خان میرزا که به دلایل دیگر مشهور شده) یا از خواندن شعر آن‎ها چقدر احساس لذت می‎کنید؟

دسته دیگری هم می‎توان قرار داد که به هردو بخش شعر توجه داشتند مانند فریدون مشیری و خاقانی و منوچهری و رودکی. اینان تفکرات ارزشمندی داشتند و سعی و تلاششان در این بود که این تفکرات را در قالبی زیبا ارائه دهند. این دسته کمی ماندگار تر از دسته قبل هستند اما...

گروه دیگر که می­توان گنده‎های ادبیات ایران خواندشان از این طریقت عبور کرده و به حقیقت رسیده بودند. آنان حسی یا تصویری یا احساسی یا نمی‎دانم یک چیز فرامادی و معنوی در خود احساس میکردند و به این چیز، بعدی مادی می‎دادند و خلقش میکردند. این‎جا دیگر تمایزی بین محتوا و فرم وجود ندارد. محتوا همان فرم است و فرم همان محتوا و این‎دو چنان در هم تنیده شدند که غیرقابل تمیز دادنند. و این هنر واقعی است. شاعری می‎گفت وقتی زیاد شعر بگویی و زیاد تجربه کنی دیگر شعر را زندگی می‎کنی. دیگر احساساتت همان کلماتت می‎شود و کلماتت احساساتت. اگر دقت کنید می‎بینید که بخش زیادی از شعر فارسی با عرفان و عشق گره‎خوردگی شدیدی دارد. عرفای درجه یک ما اکثرن شعرای درجه یکی هم بودند­­ زیرا شعر آن‎ها حاصل از تجربه روحانی آن‎ها بوده و این تجربه روحانی وقتی به خوبی به شکل شعر درآید ما شاهد یک بیت روحانی و درخشان هستیم. چی گفتم! خلاصه هنر نه زبان اندیشه است و نه رسانه‎ای برای بیان عقاید و نه یک علم محض که فقط به‎فکر پیشرفتش باشیم. هنر زبان روح است و هنر واقعی آن هنری است که محتوا و قالب غیرقابل تفکیک باشند.

از این‎جا می‎توان فهمید که چرا جلال می‎ماند اما جمالزاده نه. چون جلال دردی در سینه دارد و این درد را داستان می‎کند و در تک تک کلماتش می‎توان این درد را حس کرد. اما جمالزاده تمام عمر در خارج ماند و برای ایرانیان نوشت و بعد از گذشت زمان ارتباط احساسیاش با مردم قطع شد.(نامه جلال به جمالزاده خیلی خوب این مساله را توضیح می‎دهد) جلال از درون با مردم بود و مثل مردم زندگی می‎کرد و احساسات مردم را زندگی می‎کرد، خب داستانش هم مردمی می‎شود و مردم می‎خوانند. اما فروغ یا نیما. رضا براهنی(منتقد ادبی ارزشمند و فقید) میگوید مخاطب شعر(بیشتر شعر نو) اصلن مردم نیستند، یا خود شاعر است یا شاعری دیگر. اینهم دیگر خیلی اغراق می‎کند.  فروغ از طبقه روشنفکران جامعه بود و احساسات آنان را زندگی می‎کرد. شعرش هم همینگونه می‎شد. این شعر با این که دیگر مردمی نیست همچنان ارزشمند است اما برای کسی که کمی اشتراک احساسی با فروغ داشته باشد. مثلن حافظ که دردانه ادبیات فارسی است از عشق سخن می‎گوید و در درون همه ما عشق هست و می‎توانیم به صورت حداقلی درکش کنیم. اما وقتی فروغ می‎گوید  این منم زنی با دستان سیمانی در آستانه فصلی سرد، حق داریم درکش نکنیم زیرا این سطح(یا بهتر بگویم این نوع) از ناامیدی و یاس را تجربه نکرده‎ایم واقعن نمی‎فهمیم چه می‎گوید. یا به زبان دیگر بافت ما(CONTEXT) ما نسبت به او خیلی دور است. اینجاست که تفاسیر به کمک ما می‎آید و تفکر ما را به تفکر اثر هنری نزدیک تر می‎کند. تفسیر به ما کمک می‎کند که لایه‎های عرفانی شعر حافظ را بشکافیم و لذت خود را به حداکثر برسانیم. تفسیر به ما کمک میکند که از تفاوت‎های زبانی عامدانه شعرای معاصر ولذت ببریم وعلت این تفاوت را دریابیم. یکی از دلایلی که در ادبیات عرفانی ما مولانا شناخته شده تر است نسبت به عطار و سنایی همین ساده فهمی‎ و بینیازی‎اش به تفسیر است(البته برای لذت حداقلی وگرنه همان بشنو زین نی نیاز به هزاران کیلو کاغذ تفسیر دارد). اگر زبان مولانا را به زبان حال برگردانده شود می‎توان داستان‎هایش را برای کوکان هم خواند ولی این کار را به هیچ عنوان با منطق الطیر و تذکره عطار نمی‎توان کرد. در صورتی که با بلد بودن اندکی عرفان لذت خیلی خیلی زیادی از خواندن منطق الطیر حاصل می‎شود.

حالا برسیم به دو عکس بالا. تالار آینه کمال الملک نقاشی بسیار زیبایی است که استاد برای ناصرالدین شاه کشیده‎است- همان مردی که روی صندلی با بی‎خیالی نشسته. احساسات و تفکرات کمال الملک را ما به خوبی می‎توانیم درک کنیم. اینکه او زیبایی را در طبیعت می‎دیده و طبیعی کشیدن نقاشی را بر انتزاعی کشیدنش ترجیح می‎داده و ... اما در مورد پیکاسو. ما باید به عقب برگردیم و دوجنگ جهانی را پشت سر بگزاریم و در کافه‎های پاریس بنشینیم و با همینگوی و سالوادور دالی و لوئیس بونوئل بحث کنیم تا تفکرات و احساسات هنرمندان آن دوران را درک کنیم. شاید این تفکر که من آن‎جوری نقاشی می‎کشم که محیطم را می‎بینم نه آن‎گونه که وجود دارد برای ما اصلن آشنا نباشد. و در کنار آن یک کار دیگر هم بکنیم. این که بیاییم شکل(همان فرم) این نقاشی را موشکافانه بررسی کنیم تا نتیجه بگیریم که چه فرقی میان این نقاشی با نقاشی کمال‎الملک یا عصر عاشورا فرشچیان دارد و دارد. و ببینیم حالا با دانستن این چیزها میتوانیم از پیکاسو لذت ببریم؟

 

هنر خیلی مواقع چیزی نیست که در لحظه اول از آن لذت ببریم بلکه گاهی نیاز به مداومت و موشکافانه بررسی کردن و با اثر همراه شدن دارد. اما اکثر اوقات وقتی بعد این‎کار ها توانستیم یک اثر هنری را درک کنیم با خود میگوییم:ارزشش را داشت.

خیلی حرف زدم ولی هنوز یک سوال باقی مانده. چه هنری خوب است و چه هنری بد؟ این دیگر سوالی است که هرکس خودش باید به آن جواب بدهد. باز هم جواب این سوال بستگی به معیارها و زاویه دید ما به زندگی دارد. زیرا هنر زندگی  است.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۲/۲۶
سامان سیفی

نظرات  (۲)

بسیار علمی...
۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۲۱ سیدمحمد سیدمحسنی
نه زن گریان پیکاسو، نه تالار آیینه  کمال الملک، هر چیز که روح آدمارو به حرکت دربیاره زیباست. چه پیر و چه جوان، چه مومن چه کافر، چه احمق و چه دانا، چه زن و چه مرد اما هر کدام در سطح شعور خودشان.
مرسی مطلب! انگار این حرفا همیشه تو دهنم مونده بود که با بیان منظمت به شکل کاملترش گفته شد! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی