ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

۲ مطلب با موضوع «انسان :: وارستگی» ثبت شده است

کنار یکی از کوچه‌هایی که از خیابان فرشته می‌آید، نزدیک تقاطعش با شریعتی زنی کوتاه‌قد ایستاده بود. روی مانتوی چرم قهوه‌ایش چند خراش و ساییدگی دیده می‌شد. هر وقت ماشینی می‌خواست از جلویش بگذرد کمی خم می‌شد و سرش را به شیشه‌ی آن نزدیک می‌کرد و به راننده زل می‌زد. جلوتر که رفتم صورتش را دیدم. شبیه صورت‌هایی بود که رویشان اسید ریخته باشند. اکثر صورت پوست نداشت و گوشتش دیده می‌شد.  یک چشم پایین‌تر از چشم دیگر. گونه‌ای گودتر از گونه‌ی دیگر. بی‌هیچ تقارنی. شکل لبش مفهومی گنگ و بدیع را نمایش می‌داد. مفهومی که مختص آن لحظه، آن مکان، آن زن و این شهر بود. 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۰۰
سامان سیفی

جدیدن تارک شده‌ام. محیطی که مدت زیادی در آن بودم، انسان‌هایی که دیرزمانی می‌شناختمشان و خیلی چیزهای دیگر که آنقدر همراهم بوده‌اند که بدون آن‌ها نمی‌توانم خودم را تصور کنم، همه‌ی این‌ها را دارم ترک می‌کنم. ترک می‌کنم و خودم را در محیطی جدید می‌اندازم بسیار متفاوت با محیط قبلی‌ام و نمی‌دانم دقیقن قرار است چه شود. حس خوبی دارد، چیزی که می‌توان گفت تقریبن مخلوطی است از آزادی و بی‌تعلق بودن و استرسِ بعد از ریسکی بزرگ. حسی که بنده خدایی به درستی به آن اسم وارستگی را می‌داد. اما این وارستگی پادشاه مقتدری برای احساسات من نیست و شورشیانی با پرچم «زنده باد وابستگی» پارتیزانی به قلب و ذهن و دست و پا و هرجا که گیرشان بیاید گه‌گاه حمله می‌کنند و شور وارسته بودن را سست می‌کنند. شاید هم برعکس است، اینجوری منطقی‌تر است، احتمالن پادشاه وابستگی و شورشیان وارستگی باشند چون قدمت وابستگیون بسیار بیشتر از وارسته‌خواهان است.چه فرقی می‌کند؟ به هرحال این وسط جنگ است و تمام خساراتی که به دوطرف وارد می‌شود در آخر به ضرر من تمام می‌شود. برای من این جنگ باخت باخت است. در رمان‌ها و رمانس‌های کلاسیک کشمکش درونی شخصیت‌ها بین عقل و قلبشان بود اما حالا در عصر نو(یا حتی پسانو) دوطرف ماجرا هم قسمتی از عقل را دارند و هم قسمتی از قلب را. دیگر نمی‌توان متکی به عقل یا متکی به احساسات بود، هردو متناقض‌گو شده‌اند، هردو باهم می‌گویند نرو و می‌گویند برو. مساله خیلی پیچیده‌تر شده‌است. خیلی.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۰
سامان سیفی