ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

۴ مطلب با موضوع «هنر» ثبت شده است

مرتبط با مطلب ربنا

امکان ندارد که در ایران زندگی کنید و این شخصیت بزرگوار را نشناسید!‌ ببعی،شخصیت جدید کلاه قرمزی، می تواند بخواند، انگلیسی صحبت کند و نظرات عاقلانه دهد. بدون تردید این گوسفند بعد از شخص آقای مجری عاقل ترین عضو خانه ی کلاه قرمزی است. اما او یک ضعف بزرگ دارد:کاهو! گوسفند قصه ی ما عاشق کاهو،کلم،کرفس و گل و گیاه است. حتی وقتی که شاهکارهای موسیقی غرب را با صدای زیبا و بم خودش می خواند کاهو را فراموش نمی کند. وقتی تایتانیک را برای یک کاهو می خواند، با صدایی که با جرات از خیلی از خواننده ها قشنگ تر است، شما را به خنده می اندازد. باعث می شود که فکر کنید چه خوب می شد ببعی این کاهوی لعنتی را کنار می گذاشت و می شد یک هنرمند واقعی! یکی به ببعی بفهماند این هنر،هنر واقعی است نه آن مدح و ستایش های کاهویی. ببعی! باید هنرت در اجتماع موثر باشد. نمی شود که همش از چیز مسخره ای مثل کاهو بخوانی. بفهم.

اما استاد ببعی صرفا به هنر خلاصه نمی شود. روح سرکش و بزرگوارش در یک قالب جا نمی شود. او به شدت علم جو است و هر از گاهی سخنرانی های قرّای علمی دارد که متاسفانه با یک بععععععع قدرت مند تمام می شود! ای کاش ببعی می فهمید، می فهمید که با بع کردن نمی شود سخنرانی کرد. ای کاش این اخلاق ها را کنار می گذاشت تا بشود یک دانشمند واقعی!

اما اگر «ببعی» دیگر بع نکشد، کاهو نخورد و به گل و گیاه نگاه چپ نداشته باشد که دیگر ببعی نیست. دیگر گوسفند نیست که خواندش عجیب باشد. دیگر خودش نیست چه برسد به هنرمند و دانشمند. نمی شود گفت ببعی بدون کاهو خوب است. ببعی بدون کاهو وجود ندارد. هیچ وقت نبوده است. ببعی کاهو همان ببعی دانشمند است همان هنرمند والا مقام!

آدم ها وسیله نیستند که یکسری آپشن داشته باشند که قابل حذف باشد. آدم ها بسته اند. انیشتنی که تمام فواعد فیزیک را در یک اتاق کوچک اداره عوض کرد. همان انیشتن شلخته ی فراموشکار است. نمی شود گفت من انیستن منظم را دوست دارم. آن حافظ خوان قدرتمند همان است که فقه متحجرانه را (نه اسلام را) به مبارزه طلبید(مگر حافط جز این است؟). او به اسلام متعقد است و نمی شود از آن یک روشنفکر توییتری کامل ساخت( و حرف های امروزش را از ترس نامید).تفنگت را زمین بگذار در قلب ربنا می درخشد و بالعکس همین هم آنها را ماندگار می کند. شجریان یک بسته است و تمام آثارش از آن بسته است. نمی شود فقط یک قسمت از آنرا انتخاب کرد. هر هنرمندی، هر آدمی یک بسته است. شهاب حسینی به امام زمان و مردم معتقد است بدون هر کدام از آن ها به کن نمی رسید. اگر از مدیری بداخلاقی پشت صحنه را بگیری، پاورچین هم گرفته ای. اگر فرهنگ لغات عجیب فراستی را از آن بگیری، نقدهای هوشمندانه آنرا گرفته ای. حاتمی کیای بدون چالش همان حامد زمانی است. و همان طور که او بدون اعتقاد مذهبی همان بابک نجفی است.

هنرمند متعهد به حکومت نداریم. حتی هنرمند متعهد به مردم هم نداریم. هنرمند فقط به خودش متعهد است در واقع به تاملات درونی خودش متعهد است. همه ی ما همین طور هستیم. من نمی گویم که آٔدم ها حق تغییر ندارند و غیرقابل تغییرند. یا آدم ها نباید اصلاح شوند و یا از دید ما بعضی از عقایدشان درست و بعضی نادرست نیست. همه ی این ها قابل قبولند ولیکن اخلاق آدم ها و اعتقادتشان تماما در کارهایشان منعکس می شوند(در تمام کارهایشان). آدم ها سفارشی نمی شوند. شاید تظاهر کنند ولی نمی شوند و در حال تظاهر(یا مصلحت اندیشی یا مخاطب سنجی) هیچکس شاهکار(اعم از هنری و مالی و علمی) خلق نمی کند.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۲
سینا هویدا

زن گریان تالار آینه

 کدام یک از این دو نقاشی بالا خوشتان می‎آید؟ احتمالن تالار آیینه کمال الملک را به زن گریان پیکاسو ترجیح می‎دهید. طبیعی هم است بالاخره اینیکی هم‎وطن است و آن یکی اجنبی. اصلن جدا از این بحث این یکی شبیه آدمیزاد نقاشی کرده و آن یکی شبیه نقاشی‎های دوران کودکیِ بیماری اسکیزوفرن است. ولی این نقاشی‎ای که شما به راحتی کنارش گذاشتید را اگر تمام بازدید کنندگان این مطلب رقم تمامی دارایی‎شان را در هم ضرب کنند نمی‎توانند خریداری کنند و هستند افرادی که به دنبال خرید آن باشند. این نقاشی یکی از با ارزش‎ترین و یکی از زیبا‎ترین نقاشی‎های قرن قبل محسوب می‎شود. زیبا‎ترین؟!! برای من و شما شبیه یک شوخی بزرگ می‎ماند. راستش من خودم بین عکس‎های چسبونکی آدامس خرسی و این، آدامس خرسی را انتخاب می‎کنم. ولی چرا نوابغ هنر اینگونه فکر نمیکنند؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۳۳
سامان سیفی

همیشه برایم سوال بود که هنر چیست و هدف آن چیست؟ هنوز جرات و توانایی جواب دادن به این سوال را ندارم. پس بحث را کوچک تر می کنم و به این سوال بسنده می کنم:هدف هنر مفهوم گرا چیست؟ و تعریف هنر مفهوم گرا را به شهود خودم واگذار می کنم و وارد جزییات پیچیده و بی نهایت آن نمی شوم. ای بابا! انگار باز هم نمی شود، حتّی به این سوال هم جرات جواب دادن ندارم. پس به گفتن چند نکته از این معنی راضی می شوم.

اوّل از همه یک سوال پیش می آید. اگر هدف یک اثر هنری صرفا انتقال یک مفهوم است. پس چرا درون بی نهایت لایه های پیچیده مختلف آن را حبس می کنند. و مثل ما در اینجا خیلی صریح و مشخص حرفشان را نمی زنند. همانطور که گفتم در این باره صحبت عام کار جسورانه و بیهوده ای است چرا که عام و سریع در مورد حاصل عمر جامعه ی بشری حرف زدن، پس از یک عمر تفکّر و تحقیق هم به دست نمی آید. چه برسد به یک پست یک وبلاگ نوپا. 

اوّلین و شاید بیشترین مورد در دنیای امروز ما، جذب مخاطب است. بسیاری از فیلم های مفهوم گرای هالیوودی به همین دلیل به وجود می آیند. دیگر دنباله روی این مورد فعّالان ادبیّات و سینمای کودکان هستند. بدون شک این گروه جز ایجاد جذّابیّت در کارهایشان چاره ای ندارند. گروه دیگر وبلاگ نویسان و اهالی رسانه های خبری و روزنامه ها هستند که با تلاش بسیار سعی در انتقال مفاهیم، اخبار و نظر خودشان هستند. معلّم های بزرگ هم در این دسته می گنجند. امّا بدون شک شاعران و هنرمندانی هم چون شاملو که با بی نهایت لایه های تشبیه مغز خواننده را به زحمت می اندازند چه طور؟ آن ها که قطعا در جذب مخاطب عام به مشکل می خورند.

در اینجا دسته ی دوّم رخ می نمایند. گروهی که تحت فشار سانسور دست به پیچاندن مفاهیمشان می زنند. در واقع اکثر جک ها، طنز ها و کنایه های ما ایرانیان در این دسته می گنجند. چرند و پرند دهخدا، دیوان نسیم شمال، اشعار ملک الشعرا و بسیاری این گونه در این دسته می گنجند. حتّی نقّاشی های رنسانس و شاهنامه ی فردوسی هم تا حدودی می شود در این گروه جای داد. امّا اشعاری مانند اشعار حافظ و مولوی نزدیک این گروه هم نیستند. آن ها چرا تن به این کار دشوار می دهند؟

گاهی اوقات یک بیت شعر آن چنان آدم را حالی به حالی می کند و آنچنان مفاهیمی را به انسان منتقل می کند که میلیاردها صفحه متن نمی توانند منتقل کنند. بله گاهی اوقات شعر، موسیقی، معماری و نقّاشی آن چنان حرف هایی می زنند که خالقشان هم حتّی فکر نمی کرد چنین مفهومی قابل گفتن باشد.

پس دو نکته: گاهی اوقات یک اثر به نحوی یک آدم را آدم می کند که سال ها هم نشینی با انسان های واقعی اینگونه نمی کند. و دو بیهوده ترین کار دنیا معنی کردن این اشعار یا بررسی شناختی(آرایه و دستور زبان) آن ها است.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۴۴
سینا هویدا

 آدم‌ها علایقى دارند، مهم‌هایى، دغدغه‌هایى، شورهایى، هیجاناتى، تجربه‌هایى، احساساتى، خوشى‌هایى، ناخوشی‌هایى..

وقتى مى‌خواهى قلم را بردارى و شروع به نوشتن کنى، باید اول از همه به این فکر کنی که کدام یک را انتخاب کنى، پرورش دهى، چیزهایى به آن اضافه کنى و به رشته‌ى تحریر درش آورى.

سوال‌ها و فیلترهایى در ذهن برای انتخاب موضوع نوشتن وجود دارد: «مشترک‌تر بهتر است یا شخصى‌تر؟ اصیل‌تر بهتر است یا غنى‌تر؟ قدیمى‌تر بهتر است یا جدیدتر؟»

و همیشه به این پاسخ مى رسیم که نمی‌شود با این معیارها واقعاً موضوع مناسب و درخورى را انتخاب کنیم؛ چون همیشه عوامل دیگرى وجود دارند که این پیش‌بینى ما از بهترین متن ممکن را به هم مى‌ریزند.

حالا سؤال این‌جاست که باید چه‌کار کنیم؟ هرچه در ذهنمان هست را بنویسیم؟ نوشتن را کنار بگذاریم؟ صرفاً بر اساس معیارهای داخل ذهن‌مان عمل کنیم؟

جواب این است که نوشته باید دل‌نشین باشد، روی آن کار شده باشد و دارای جزئیات اضافه نباشد.

وقتی یک نوشته را تا انتها نوشتید، یک‌دور آن را بخوانید، ببینید کدام قسمتش دل را می‌زند، کدام قسمتش ذهن را منحرف می‌کند، کدام بخشش توضیح اضافی است. روی آن کار کنید، به همه‌ی جزئیات به‌طور مستقیم اشاره نکنید، جوری بنویسید که خواننده با فهمیدن نکات، از هوش خودش لذت ببرد؛ در نوشته‌هایتان از خودتان ایراد نگیرید، با این‌کار مستقیماً نوشته‌ را به «غر زدن» تبدیل می‌کنید.

البته، البته، یادگیری نوشتن تجربی است، با خواندن کتاب و نوشتن زیاد حاصل می‌شود، مانند ریاضی نیست که فرمول داشته باشد؛ اما همیشه نکات اولیه‌ای درمورد آن نیاز است.

متن را با این نکته تمام می‌کنم که نوشتن، بیان احساسات انسان‌هاست، بیان چیزهایی که از میان سیناپس‌هایشان می‌گذرد، بیان مسائلی که گاهی با صحبت حقش ادا نمی‌شود و سزاوار نوشتن است. به احساسات عمیق و مهم‌تان اهمیت بدهید؛ آن‌ها را به اشتراک بگذارید و درباره‌شان بحث کنید، زیرا که این‌ها پیش‌نیاز پیش‌رفت است.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۵۴
عرفان عابدی