ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

۲ مطلب با موضوع «سینما» ثبت شده است

استوری برد اسکورسیزی

عکس بالا را هالیوود ریپورتر تابستان سال قبل منتشر کرد و در ازدحام اخبار زرد و قهوه‌ای همیشگی‌اش، این عکس ارزش واقعی خود را پیدا نکرد و گم شد.

این نقاشی ساده و کودکانه و به‌شدت فانتزی و تخیلی متعلق به بهترین فیلمساز شصت سال اخیر یعنی مارتین اسکورسیزیست. مارتین کوچولو در دوازده‌سالگی هنگامی که در شیرین‌ترین رویاهایش هم موقعیت ۶۰ سال بعد خود را حدس نمی‌زده این نقاشی که در اصل استوری برد فیلمی به نام «شهر جاودان» است را کشیده. در این فیلم ستاره‌های آن دوران مانند مارلون براندو بازی می‌کنند و در انتهای فیلم هم نام مارتین اسکورسیزی به عنوان کارگردان و تهیه کننده دیده می‌شود. احتمالن هنگامی که همسن و سالان مارتین داشتند زنگ خونه مردم را می‌زدند و فرار می‌کردند یا باهم سر پخمه مدرسه خراب می‌شدند و مسخره‌اش می‌کردند؛ مارتینِ کوچک به این فکر می‌کرده است که آیا می‌شود روزی کارگردان بزرگی بشود؟ و او بزرگ‌ترین کارگردان دوران خود شد.

با این جمله آخر ماجرا خیلی فیلم هندی شد، بذارید وارد واقعیت بشیم. قهرمان قصه ما متولد ۱۹۴۲ نیویورک است(همسن وودی آلن، اسپیلبرگ، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی و...). وسط جنگ جهانی دوم، وسط محله‌ی گنگستر‌های ایتالیایی نیویورک،وسط فقر خانواده‌اش، وسط نظریه ضعفا محکوم به نابودی هستند و وسط خیلی چیز‌های دیگر. کلیسای کاتولیک نقش پررنگی در کودکی و تفکرات آن زمان او دارد تا این که با پدرش به سینما می‌رود و جادو می‌شود. از مدرسه علوم مذهبی مستقیمن به مدرسه فیلمسازی می‌رود.بعد از لیسانس به جنگ ویتنام می‌رود پس از بازگشت اولین فیلم کوتاه خود را با اشاره به این جنگ می‌سازد. پس از فارغ التحصیلی با دیوانگانی همچون کاپولا، دی پالما، اسپیلبرگ و لوکاس آشنا می‌شود و موج نوی سینمای آمریکا را تشکیل می‌دهند. سینمایی برگرفته از زندگی خشن و حیوان وار غرب وحشی مدرن. همان محیطی که در کودکی اسکورسیزی در آن زنده مانده و یاد گرفته که ضعیفان توسط قدرتمندان بلعیده می‌شوند. با دنیرو آشنا می‌شود و بهترین بازیگر دهه‌های ۷۰ و ۸۰ سینمای آمریکا را می‌سازد.

سومین فیلمش به یکی از ده فیلم برتر تاریخ سینما تبدیل می‌شود. راننده تاکسی. دنیرو تاکسی درایور معصومی که شب‌ها در نیویورک فاسد و لجن‌گرفته می‌راند و در آخر هم به خاطر اصلاح آن می‌میرد. اسکورسیزی از دل همین جامعه درآمده و بهتر از هرکس دیگری می‌تواند پستی آن را نشان دهد و ادا در نیاورد. بعد از این فیلم ستاره اقبالش طلوع می‌کند و ادامه می‌دهد.

او حتی حالا هم در سنین کهنسالی فیلمساز قابلی محسوب می‌شود و می‌تواند با ساختن شاتر آیلند و گرگ وال استریت همه را غافلگیر کند و نشان دهد که هنوزم می‌تواند پستی‌های و مسائل فکری جامعه خود را درک کند و نشان دهد.او که یک روز می‌خواست مارلون براندو در فیلمش حضور داشته باشد حالا خود پرورش دهنده‌ی دو ستاره بزرگ یعنی دنیرو و دی‌کاپرو محسوب می‌شود و درخشش این دو یقینن به لطف اسکورسیزی است.


با این‌که خانواده‌اش مخالف بودند سینما می‌خواند، بالااجبار به جنگ می‌رود، کار می‌کند تا خرج مدرسه‌ی سینما رفتنش را در بیاورد و هزاران کار دیگر. برای چه؟ فقط برای یک رویا؟ واقعن می‌ارزد؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۲۷
سامان سیفی

رابین ویلیامز مرد، یا بهتر بگویم رابین ویلیامز خودکشی کرد.

وقتی طبق عادت همیشگی­ام داشتم سایت IMDB را چک می‌کردم تیتری از ویلیامز دیدم، از آن تیترهایی که برای یادبود مرده ها استفاده می‌شود.اسم ویلیامز را سرچ کردم و ویکیپدیا تیتر IMDB را با نمایش تاریخ مرگ رابین ویلیامز کمدین دوست داشتنی و معروف تایید کرد.جان کیتینگ مرده بود، بدتر از آن خودکشی کرده بود.رهبر و معلم "انجمن شاعران مرده" خودکشی کرده بود، بیشتر شبیه یک جوک بود تا واقعیت.مثل این بود که آتش نشانی خود را آتش بزند یا کمدینی از شدت گریه بمیرد.عجیب بود ولی واقعیت داشت.کمی بعدتر ماجرا برایم خیلی عجیب­تر هم شد.هنگامی­که فهمیدم ویلیامز به الکل و مواد مخدر معتاد بوده.

به هیچ عنوان نمیتوانستم چیزی را که رویترز، گاردین،  IMDB و ویکیپدیا میگویند قبول کنم.به چشم­‌های خودم اطمینان نداشتم. قبلن هم این ناباوری برایم پیش آمده بود.یک روز توی مدرسه در حال صحبت در مورد سینما بودیم که حرف از پدرخوانده شد و یکی گفت:راستی میدونستین مارلون براندو همجنسگرا بوده؟! ناگهان تعجب کردم و بلافاصله با خود فکر کردم که حتمن چرت میگوید و این انکار کمی آرامم کرد.وقتی به خانه آمدم به سرعت اسم براندو را سرچ کردم و همان شوکی که بعد از خبر خودکشی ویلیامز به من دست داده بود به سراغم آمد.حرفش متاسفانه کاملن راست بود.باز نمیتوانستم چیزی را که میدیدم باور کنم.مگر میشود به دن کورلئونه که همیشه عاشق خانواده خود بود و حتی هنگام مرگ هم داشت با نوه خود بازی می‌کرد، چنین انگی بچسبد.در هر دو مورد و هزاران مورد مشابه دیگر به تضاد عجیبی برخوردم.تضاد بین کیتینگ و ویلیامز، بین مارلون براندو و دن کورلئونه.این تضاد فقط در من نبود.وقتی یادداشت های مارکز را می‌خواندم متوجه شدم که گابریل گارسیا مارکز هم این تضاد  را تجربه کرده، البته با موردی بسیار بزرگ تر:ماه.

او می‌نویسد هنگامی که برای اولین بار بشر با به روی ماه گذاشت و گوینده با هیجان اعلام کرد"برای اولین بار در بشریت، بشری پا روی ماه گذاشت"پسر بچه‌­ای که همراهش بوده داد زده"برای اولین بار، عجب مزخرفی".مارکز هم حرف او را تایید کرده و با خود گفته"عجب مزخرفی"و با آن پسر هم‌­عقیده شده.او در ادامه برای حرفش به سبک منحصر به فرد خود دلیل می‌آورد. ”قبلن هزاران بار در داستان‌­ها هزاران انسان پا بر روی ماه گذاشتند و حتی با موجودات فضایی ساکن بر ماه جنگیدند و یا دوستی برقرار کردند و این که نیل آرمسترانگ برای اولین بار پا روی ماه گذاشته مزخرف محض است".مارکز هم مثل من نمیخواست واقعیت موجود را باور کند(یا دقیقتر این­که نمی‌توانست باور کند).حتی در ادامه مارکز ناامید­تر هم می‌شود.وقتی که می‎شنود که بر ماه هیچ موجود زنده‎­ای یافت نشده و حتی در آنجا یک گل هم وجود ندارد. "بیست وپنج کیلومتر مربع بدون حتی یک گل”. مارکز با این تضاد خوب کنار می‌آید و میگوید تمام اکتشافات علمی هیچ تاثیری روی ماه او ندارد و آن‌ها فقط یک ماه دیگر را به او معرفی می‌کنند.ماه اصلی همان ماه خوش آب رنگ است با موجودات خشن و گاه مهربانِ فضایی و پر از گل­های عجیب و غریب که هیچ­‌جا جز ماه پیدا نمی‎شوند، و ماهی که نیل آرمسترانگ رویش پا گذاشته ماهی خاکستری است و سوراخ سوراخ با پستی و بلندی­های بسیار که حتی زشت­‌ترین گل­ها هم آنجا رشد نمی‌کنند.

خودکشی ویلیامز الکلی، کیتینگ را برای من عوض نمی‌کند و فقط شخص دیگری را به من معرفی می‌کند که هیچ نسبتی با جان کیتینگ ندارد.ویلیامز واقعی جان کیتینگ است و آن یکی یک نفر دیگر  که  اگر به جای جان کیتینگ معلم می‌شد شاید انجمن شاعران مرده را منحل میکرد و تجمعات آن­ها را به مدیر لو میداد.

پ.ن.: همسر ویلیامز بعد مرگ او گفت:« امیدوارم کانون توجهات بر مرگ رابین نباشد بلکه بر لحظه ­های بیشماری باشد که شادی و لبخند را برای میلیونها نفر به ارمغان آورد.  

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۱۳:۳۰
سامان سیفی