ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

۶ مطلب با موضوع «ادبیات» ثبت شده است

یک وقت‌هایی پیش می‌آید که انسان نیاز دارد یک نفر فقط به حرف‌هایش گوش دهد. فقط و فقط. نیاز دارد که ذهنش را خالی کند و هیچ‌کس هیچ‌ حرفی نزند و هیچ قضاوتی درباره چرندیات مغزش نکند. متاسقانه در عالم واقعی نوع بشر با قضاوت است که زنده است، تا روی اجسام و افراد و تفکرات و حرکات برچسب نزند نمی‌تواند درباره‌شان فکر کند.

طبق علم زبانشناسی در هنگام نوزادی ما تجربیاتی از طریق حواسمان می‌آموزیم و این تجربیات هستند که ما را تشکبل می‌دهند(منظور تنها تجربیات مادی نیست). اما دریافت یک تجربه به معنای فهم آن تجربه نیست. فرآیند فهم تجربه زمانی است که بتوانیم آن تجربه را از دیگر تجربه‌ها تمیز دهیم. برایش سمبلی بسازیم که فقط به آن تجربه تعلق داشته باشد. از طرفی دیگر ما تنها در درون خود زندگی نمی‌کنیم و با دنیا بیرون هم ارتباط داریم پس سمبل‌های ما باید برای اطرافیانمان هم معنا دار باشند. مثلن گریه کودک سمبل تمامی اتفاقاتیست که وضعیت کودک را از حالت نرمال خارج می‌کند  و نمی‌تواند باعث فهم دقیق وضعیت و برقراری درست ارتباط شود. کم کم کودک سمبل‌های بهتری برای بیان تجربیات و مفاهیم پیدا می‌کند و شروع به حرف زدن می‌کند. اینجاست که زبان پا به عرصه وجود می‌گذارد.

پس ما اصولن برای اینکه درباره‌ی چیزی فکرکنیم نیاز به نامگذاری آن و برچسب زدن به آن داریم. ولی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که طرف مقابل ما نیازی به تفکر ما ندارد و تنها دو گوش شنوا می‌خواهد. اما کمتر آدمی توانایی این را دارد که مدتی ذهنش را Hibernate کند و فقط گوش دهد. اینجاست که سفیدی کاغذ(چه کاغذ واقعی و چه کاغذ مجازی) به کار آدمیزاد می‌آید و عقده‌گشایی می‌کند. کاغذ فقط گوش می‌کند و هنگامی که با آن حرف می‌زنیم فرآیندی را شروع می‌کنیم که نتیجه‌اش خودشناسی است. وقتی می‌نویسیم و تفکراتمان را به زبان رایج ترجمه می‌کنیم، سعی می‌کنیم بهترین سمبل‌ها و دقیق‌ترین جملات را برای بهتر فهمیده شدن مفاهیم درون مغزمان به کار ببریم. به این ترتیب شاید بعد از نوشتن تازه بفهمیم که واقعن درون مغزمان چه بوده  و تازه بتوانیم آن را بسنجیم. نوشتن فرآیندی است که به خود فهمی کمک می‌کند و باعث می‌شود که تضادها و مشکلات و  پارادوکس‌های درونی خود را بشناسیم و ا‌ولین گام را برای برطرف کردنشان برداریم.

و متاسفانه نوشتن در دنیا جدید در حال نابودی است که بررسی آن مجالی دیگر می‌خواهد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۰
سامان سیفی
...هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب...

نفس بزن. حه حه حه حه. به نفس هایت دقت کن. هر کرام چند ثانیه طول میکشد؟ میتوانی حسابش کنی؟ میتوانی به من بگویی از دمت تا بازدمت چقدر طول میکشد؟ اصلا میتوانی زمان مشخصی را اندازه گیری کنی و بگویی فلان قدر است، نه کم نه زیاد. بر فرض که بتوان زمان مشخصی را اندازه گرفت. حالا همین زمان را تقسیمش کن به دو بازه ی زمانی برابر و هر کدام از آن دو را باز تقسیم کن. آیا میتوانی بگویی به جایی رسیده ای که دیگر نمیتوانی تقسیم کنی؟ "لحظه" همین است. هم مقَطّع است هم پیوسته. من حس میکنم که دائم ثابتم ولی هر لحظه عوض میشوم. مثل طیفی از رنگ ها است که از رنگی شروع میشود و به رنگی دیگر میرسد، اما هیچ وقت نمیفهمم کی عوض شدم، چه دقیقه ای عوض شدم، چه ثانیه ای عوض شدم، چه لحظه ای عوض شدم. کاملا نامحسوس است اما وقتی نتیجه را با آن چه بودم مقایسه میکنم از سیاه تا سفید فرق است، از جامد تا گاز فرق است، از ذره تا کهکشان فرق میکند. مگر می شود گفت من در یک "آن" به اینجا رسیده ام؟ اما کیست که بتواند از مبدأش تا حالش را بنگرد و در عین حال بتواند آن اختلاف را تعمیم دهد در دم به دم زندگی اش. آن که بفهمد لحظه ی بعدی دیگر لحظه ی حالش نیست. عوض شده. تغییر کرده. آن که به حرکت دائمی خودش پی ببرد. همین پی نبردن به این اختلاف های لحظه ای جزئی دلیل بسیاری شتابزدگی های ماست. "خُلِقَ الانسانُ مِن عَجَل" انسان از شتاب آفریده شده. صبر ندارد. چرا که از تغییر درونی خودش آگاه نیست. اگر دنبال چیزی میگردد ذره ذره به سویش در حرکت است ولی به آن آگاه نیست. همین ناآگاهی منجر به ناامیدی میشود. چرا که دلش سرعت بیشتری میخواهد و وقتی سرعت خود را با آن چه در ذهن دارد مقایسه میکند، فکر میکند بی حرکت است. غافل از آن که قانون جهان "صبر" است. در آیه، جنس انسان را گفته نه بعضی از آنها، جالب است که درست هم گفته، هر چقدر انسان به بازه های کوچکتری از زمان دقت کند (تاکید میکنم که "دقت کند" چون همه میدانیم لحظه لحظه عوض میشویم ولی بعضی هایمان همیشه حواسشان جمع نیست) باز میتواند به بازه های کوچکتری دقت کند و در آن صورت صبرش بیشتر می شود. پس همه شتاب داریم اما کم یا زیاد. 
این لحظات گذرنده ی شگفت انگیز، زندگی را قشنگ میکنند. این لحظات اند که راه برگشت را باز میکنند. راه عوض کردن را باز میکنند. وقتی خشمگین میشویم راه آرام شدن را این لحظات فراهم میکنند، وقتی بیش از حد خنده مان میگیرد راه برگشت به آرامش را فراهم میکنند. فقط کافی است قدم بگذاریم. یک لحظه برگشت کافی است. در آنی عوض میشویم. نه نیاز به فکر کردن های طولانی است نه گریه های جانسوز. فکر کردن و گریه جای دیگری دارد. نمیدانم، شاید روزی فهمیدم دقیقا چه جایی. فعلا نمیدانم.
واقعیت آن است که ما جهت بردار زندگی خود را انتخاب میکنیم و به سویش میرویم. نمیدانیم کی میرسیم. چگونه میرسیم. آیا اصلا میرسیم. آنهایی که میگویند به نتیجه کار نداشته باش فقط برو، راست میگویند. عملت دقیقا موقعی ثمر میدهد که نمیدانی کی است. به راستی اگر بدانیم نتیجه ی کارمان کی و با چه کیفیتی ظهور میکند، آیا دیگر از دیدن آن خرسند میشویم؟ قطعا برایمان جذابیتی نخواهد داشت.
۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۷
سیدمحمد سیدمحسنی

زن گریان تالار آینه

 کدام یک از این دو نقاشی بالا خوشتان می‎آید؟ احتمالن تالار آیینه کمال الملک را به زن گریان پیکاسو ترجیح می‎دهید. طبیعی هم است بالاخره اینیکی هم‎وطن است و آن یکی اجنبی. اصلن جدا از این بحث این یکی شبیه آدمیزاد نقاشی کرده و آن یکی شبیه نقاشی‎های دوران کودکیِ بیماری اسکیزوفرن است. ولی این نقاشی‎ای که شما به راحتی کنارش گذاشتید را اگر تمام بازدید کنندگان این مطلب رقم تمامی دارایی‎شان را در هم ضرب کنند نمی‎توانند خریداری کنند و هستند افرادی که به دنبال خرید آن باشند. این نقاشی یکی از با ارزش‎ترین و یکی از زیبا‎ترین نقاشی‎های قرن قبل محسوب می‎شود. زیبا‎ترین؟!! برای من و شما شبیه یک شوخی بزرگ می‎ماند. راستش من خودم بین عکس‎های چسبونکی آدامس خرسی و این، آدامس خرسی را انتخاب می‎کنم. ولی چرا نوابغ هنر اینگونه فکر نمیکنند؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۳۳
سامان سیفی

همیشه برایم سوال بود که هنر چیست و هدف آن چیست؟ هنوز جرات و توانایی جواب دادن به این سوال را ندارم. پس بحث را کوچک تر می کنم و به این سوال بسنده می کنم:هدف هنر مفهوم گرا چیست؟ و تعریف هنر مفهوم گرا را به شهود خودم واگذار می کنم و وارد جزییات پیچیده و بی نهایت آن نمی شوم. ای بابا! انگار باز هم نمی شود، حتّی به این سوال هم جرات جواب دادن ندارم. پس به گفتن چند نکته از این معنی راضی می شوم.

اوّل از همه یک سوال پیش می آید. اگر هدف یک اثر هنری صرفا انتقال یک مفهوم است. پس چرا درون بی نهایت لایه های پیچیده مختلف آن را حبس می کنند. و مثل ما در اینجا خیلی صریح و مشخص حرفشان را نمی زنند. همانطور که گفتم در این باره صحبت عام کار جسورانه و بیهوده ای است چرا که عام و سریع در مورد حاصل عمر جامعه ی بشری حرف زدن، پس از یک عمر تفکّر و تحقیق هم به دست نمی آید. چه برسد به یک پست یک وبلاگ نوپا. 

اوّلین و شاید بیشترین مورد در دنیای امروز ما، جذب مخاطب است. بسیاری از فیلم های مفهوم گرای هالیوودی به همین دلیل به وجود می آیند. دیگر دنباله روی این مورد فعّالان ادبیّات و سینمای کودکان هستند. بدون شک این گروه جز ایجاد جذّابیّت در کارهایشان چاره ای ندارند. گروه دیگر وبلاگ نویسان و اهالی رسانه های خبری و روزنامه ها هستند که با تلاش بسیار سعی در انتقال مفاهیم، اخبار و نظر خودشان هستند. معلّم های بزرگ هم در این دسته می گنجند. امّا بدون شک شاعران و هنرمندانی هم چون شاملو که با بی نهایت لایه های تشبیه مغز خواننده را به زحمت می اندازند چه طور؟ آن ها که قطعا در جذب مخاطب عام به مشکل می خورند.

در اینجا دسته ی دوّم رخ می نمایند. گروهی که تحت فشار سانسور دست به پیچاندن مفاهیمشان می زنند. در واقع اکثر جک ها، طنز ها و کنایه های ما ایرانیان در این دسته می گنجند. چرند و پرند دهخدا، دیوان نسیم شمال، اشعار ملک الشعرا و بسیاری این گونه در این دسته می گنجند. حتّی نقّاشی های رنسانس و شاهنامه ی فردوسی هم تا حدودی می شود در این گروه جای داد. امّا اشعاری مانند اشعار حافظ و مولوی نزدیک این گروه هم نیستند. آن ها چرا تن به این کار دشوار می دهند؟

گاهی اوقات یک بیت شعر آن چنان آدم را حالی به حالی می کند و آنچنان مفاهیمی را به انسان منتقل می کند که میلیاردها صفحه متن نمی توانند منتقل کنند. بله گاهی اوقات شعر، موسیقی، معماری و نقّاشی آن چنان حرف هایی می زنند که خالقشان هم حتّی فکر نمی کرد چنین مفهومی قابل گفتن باشد.

پس دو نکته: گاهی اوقات یک اثر به نحوی یک آدم را آدم می کند که سال ها هم نشینی با انسان های واقعی اینگونه نمی کند. و دو بیهوده ترین کار دنیا معنی کردن این اشعار یا بررسی شناختی(آرایه و دستور زبان) آن ها است.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۴۴
سینا هویدا

نمایشگاه سال قبل همراه با پا درد، دست درد و شکم درد حاصل از خوردن هات داگ­های نمایشگاه، در غرفه نشر نگاه ایستاده بودم و داشتم به کتاب­های چیده شده روی میز نگاه می­کردم و فکر می­کردم که چگونه بودجه ­ام را بین این همه عنوان کتاب پخش کنم که آقایی میانسال از پشت به سمت کتاب­ها آمد و هل مختصری به جمعیت پشت میز داد. سر و وضع مرتبی داشت و در دستانش چیزی نبود. رو به مسئول آن میز گفت:" وقت بخیر جناب". فروشنده که با لحن گرم مرد خستگی­ اش از یاد رفته بود پاسخ داد" وقت شما هم بخیر".

-ببخشید «کافکا در کرانه» رو دارید؟

-بله همونجاس.

-قیمتش چقدره؟

-بیست و پنج هزار تومن.

مرد کمی مکث کرد و با لحنی نه به گرمی قبل گقت

-حیفما که نمی­تونیم بخریمشون مجبوریم به تعاریفشون قناعت کنیم.

فروشنده پاسخ داد

-نگران نباشید چیز خاصی از دست نمی­دید.

مرد با خنده­ای ملیح گفت ممنون خداحافظ و رفت. اما هم من و هم فروشنده میدانستیم که مرد نتوانسته یکی از بهترین رمان­های این قرن از مهم­ترین نویسنده آسیایی فعلی جهان و بخت اول نوبل ادبیات را بخرد.

امسال هم اوضاع تقریبن همین بود. کتاب­ها همه گران بود، کافکا در کرانه سی هزار تومان شده بود و موراکامی نیز هنوز نوبل نگرفته بود. ولی هیچ­کدام از اینها برای من اهمیتی نداشت، من فقط می­خواستم که باز هم چنین رفتار انسان دوستانه ­ای را ببینم. هنوز آن فروشنده را تحسین می­کنم که در شرایطی که من خریدار از وجود خودم بیزار شده بودم و  از شدت خستگی بعد نمایشگاه پنج ساعت مداوم خوابیدم ،در آن شرایط اینقدر به فکر افسوس خوردن یا نخوردن خریدار بی ­پولی بود که هیچ سودی برای او نداشت. اصلن گور پدر موراکامی و نشر نگاه و کافکا و ارز رایج مملکت تومان.

 

رضا میرکریمی فیلمی دارد به نام زیر نور ماه. قهرمان آن فیلم طلبه ­ای در شرف اجتهاد است که کتاب­هایش را می­فروشد تا به چند بی­ خانمان کمک کند. وقتی وارد کتاب­خانه می­شود کتاب­دار به او می­گوید:" تو تازه اینا رو خریدی. به این زودی تموم کردی که برمی­گردونیشون" و طلبه جواب می­دهد:" فعلن به همونایی که خوندیم عمل کنیم".

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۵۹
سامان سیفی

 آدم‌ها علایقى دارند، مهم‌هایى، دغدغه‌هایى، شورهایى، هیجاناتى، تجربه‌هایى، احساساتى، خوشى‌هایى، ناخوشی‌هایى..

وقتى مى‌خواهى قلم را بردارى و شروع به نوشتن کنى، باید اول از همه به این فکر کنی که کدام یک را انتخاب کنى، پرورش دهى، چیزهایى به آن اضافه کنى و به رشته‌ى تحریر درش آورى.

سوال‌ها و فیلترهایى در ذهن برای انتخاب موضوع نوشتن وجود دارد: «مشترک‌تر بهتر است یا شخصى‌تر؟ اصیل‌تر بهتر است یا غنى‌تر؟ قدیمى‌تر بهتر است یا جدیدتر؟»

و همیشه به این پاسخ مى رسیم که نمی‌شود با این معیارها واقعاً موضوع مناسب و درخورى را انتخاب کنیم؛ چون همیشه عوامل دیگرى وجود دارند که این پیش‌بینى ما از بهترین متن ممکن را به هم مى‌ریزند.

حالا سؤال این‌جاست که باید چه‌کار کنیم؟ هرچه در ذهنمان هست را بنویسیم؟ نوشتن را کنار بگذاریم؟ صرفاً بر اساس معیارهای داخل ذهن‌مان عمل کنیم؟

جواب این است که نوشته باید دل‌نشین باشد، روی آن کار شده باشد و دارای جزئیات اضافه نباشد.

وقتی یک نوشته را تا انتها نوشتید، یک‌دور آن را بخوانید، ببینید کدام قسمتش دل را می‌زند، کدام قسمتش ذهن را منحرف می‌کند، کدام بخشش توضیح اضافی است. روی آن کار کنید، به همه‌ی جزئیات به‌طور مستقیم اشاره نکنید، جوری بنویسید که خواننده با فهمیدن نکات، از هوش خودش لذت ببرد؛ در نوشته‌هایتان از خودتان ایراد نگیرید، با این‌کار مستقیماً نوشته‌ را به «غر زدن» تبدیل می‌کنید.

البته، البته، یادگیری نوشتن تجربی است، با خواندن کتاب و نوشتن زیاد حاصل می‌شود، مانند ریاضی نیست که فرمول داشته باشد؛ اما همیشه نکات اولیه‌ای درمورد آن نیاز است.

متن را با این نکته تمام می‌کنم که نوشتن، بیان احساسات انسان‌هاست، بیان چیزهایی که از میان سیناپس‌هایشان می‌گذرد، بیان مسائلی که گاهی با صحبت حقش ادا نمی‌شود و سزاوار نوشتن است. به احساسات عمیق و مهم‌تان اهمیت بدهید؛ آن‌ها را به اشتراک بگذارید و درباره‌شان بحث کنید، زیرا که این‌ها پیش‌نیاز پیش‌رفت است.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۵۴
عرفان عابدی