ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

۹ مطلب با موضوع «جامعه» ثبت شده است

احتمالا تا به حال همچین کلمه ای نشیدید، نه؟(ای بابا وبلاگ حسابی افتاده رو دور لحن محاوره ای)

خب، راستش رو بخواید من هم نشنیدم. احتمالا نه من، نه شما هیچ وقت در آینده هم نخواهیم شنید. اما همین کلمه ی مجهول شده بلای زندگی همه ی ما. پس بزارید اول تعریفش کنم تا بعد بریم سراغ مثال ها!

تزیسم: طرز تفکریست که در آن فرد معتقد(تزیست) جواب هر پرسشی را (هر چند به غایت عظیم باشد) در چند کلمه یا نهایتا چند خط تعیین می نماید.

تزیست: آنکه را گویند که از طرق مختلف نظرات چند دقیقه ای خود را درباره امور مختلف از فیزیک اتمی گرفته تا تشریح نقش امپریالیسم در رئالیسم جادویی اعلام کند.

انواع: فیسبوکیسم، توئیتریسم، تلگرامیسم، وبلاگیسم، تاکسیسم، کامنتیسم، اسپیچیسم و الخ.

تا به اینجای کار باید دستتون اومده باشه قضیه از چه قراره. کافیه یه سر به توییتر بزنید. آماج حملات تخریبگرانانه ی انتحاری رو علیه هر کسی می بینید. از مدافع حرم گرفته تا احسان علیخانی و خنداونه. تازه متوجه میشید که این دوستان خودشون رو روشنفکر هم میدونن. عزیزانی که سنگین ترین معادله فیزیک زندگیشون محدود بوده به F=ma و مشکل ترین مساله ی فیزیکی که در زندگیشون متوجه شدن سطح شیبدار بوده، آنچنان با اطمینان از فیزیک کوانتوم دفاع می کنن و دین رو باهاش می کوبن که آدم احساس می کنه مرحوم شرودینگر به عالم فانی بازگشته. دوستان دین باور هم در ادامه بحث با آنچنان قاطعیتی این نظریات رو صرفا حدس و گمان مطرح می کنن و پایه های فلسفه ی علم رو متحول می کنن که مرحوم کوهن درمانده و پشیمان از عمر تلف شده در افق آخرت محو میشه.

اما کاربرد؟

در واقع این مکتب فکری نقش بزرگی در پیشبرد جامعه ی بشری داره. تا اونجایی که یک کانال(یا حضرت گیزمیز!) کنفرانس وین و اتقاقات پسابرجام رو بعد از حل و فصل کامل مشکلات بهداشت و درمان، به دقت بررسی می کنه. و یک پیام تلگرامی مشکل سرطان رو حل میکنه. البته در عالم واقعیت هم نباید از عظمت این مکتب فکری گذر کرد. چه بسا بررسی های جامعه شناختی و زیست محیطی پروژه هایی بزرگ که توسط مهندسان تزیسم در سه سوت ثانیه حل شدن. چه بسا نکات فقهی پیچیده که توسط بزرگان فامیل حل شدن. چه بسا توطئه های فراماسونری که توسط یه حسابدار فاش شدند. چه بسا فرهنگ های چند هزارساله ای که توسط وبلاگ نویسی تخریب شدند.

این مطلب ادامه دارد...

پ.ن:می خواستم مقداری طنز هم به متن اضافه کنم متاسفانه توانش رو نداشتم با عرض پوزش

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۲۰
سینا هویدا
کنار یکی از کوچه‌هایی که از خیابان فرشته می‌آید، نزدیک تقاطعش با شریعتی زنی کوتاه‌قد ایستاده بود. روی مانتوی چرم قهوه‌ایش چند خراش و ساییدگی دیده می‌شد. هر وقت ماشینی می‌خواست از جلویش بگذرد کمی خم می‌شد و سرش را به شیشه‌ی آن نزدیک می‌کرد و به راننده زل می‌زد. جلوتر که رفتم صورتش را دیدم. شبیه صورت‌هایی بود که رویشان اسید ریخته باشند. اکثر صورت پوست نداشت و گوشتش دیده می‌شد.  یک چشم پایین‌تر از چشم دیگر. گونه‌ای گودتر از گونه‌ی دیگر. بی‌هیچ تقارنی. شکل لبش مفهومی گنگ و بدیع را نمایش می‌داد. مفهومی که مختص آن لحظه، آن مکان، آن زن و این شهر بود. 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۰۰
سامان سیفی

تلوزیون کانال شماره یک ماهواره را نشان می‌‌دهد. صاحب‌خانه توضیح می‌دهد مردی که بر ال ای دی نقش بسته «استاد علی اکبری» است. مردی که به گفته دانشمندان خارجی بزرگترین منبع انرژی دنیاست و آزمایشات علمی اثبات کرده قدرت شفابخشی این مرد شگفت آور است. قبلن در ایران بوده و فعالیت‌های شفابخشی متافیزیکی‌اش را در خاک خودش انجام می‌داده است. برایش مشکلاتی پیش می‌آید و زندانی‌اش می‌کنند و حالا چند وقت است رفته آمریکا و شبکه زده و از راه دور مردم شریفش را شفا می‌بخشد. پدرم می‌پرسد:«چجوری؟». جواب می‌دهد مردم به شبکه زنگ می‌زنند و با آقای استاد صحبت می‌کنند و مشکلشان را می‌گویند و دکتر برایشان دعا می‌کند و انرژی شفابخشش را روانه‌شان می‌کند. به تلوزیون اشاره می‌کند که استاد در آن امن یجیب می‌خواند. ادامه می‌دهد استاد صدای خوبی هم دارد و گاهی اوقات برای شفابخشی مداحی می‌کند یا آواز می‌خواند. پدرم دوباره می‌پرسد:«آن‌ها هم همینجوری خوب می‌شوند؟» جواب می‌دهد نه یکسری شروط دارد، مثلن اینکه باید باور داشته باشند و فضای خانه‌شان پذیرای انرژی شفابخش دکتر باشد، حتی اگر یک‌نفر در خانه به دکتر اعتقاد نداشته باشد انرژی عمل نمی‌کند. توضیح می‌دهد سابقه استاد طلایی است و کلی آدم را شفا داده، کلی آدم میایند روی خط شبکه و از دکتر بابت شفا یافتنشان تشکر می‌کنند. پدرم می‌پرسد:«شما که پاتون مشکل داشت و اینهمه این برنامه رو دیدین تونستین کاری برای پاتون بکنین؟» جواب می‌دهد بله. پدرم می‌گوید:«پس چرا هنوز لنگ می‌زدین؟» می‌گوید چون به‌طور مداوم و با تمرکز ندیده‌است. پدرم می‌خواهد چیزی بگوید که تلفن شبکه زنگ می‌خورد. مردی به دکتر سلام می‌کند و می‌گوید؛«آقای استاد من به حساب شبکتون با کمال میل یک میلیون تومن پول واریز کردم تا از شما دلسوزان مملکت حمایت کنم و تشکر کنم برای خدماتی که برای مردم و کشورتون انجام می‌دید» استاد با لبخند کج سپاس‌گزارمی می‌گوید و تلفن را قطع می‌کند. زن صاحب‌خانه از آشپزخانه می‌آید و می‌گوید استاد علی اکبری چند وقت دیگر می‌خواد برنامه‌ای در استانبول برگزار کند تا مردم ایران بتوانند حضوری از انرژی استاد بهره‌مند شوند. حتی استاد اعلام کرده با این تور‌های مسافرتی و آژانس‌های توریستی نیایید چون پول اضافه ازتان می‌گیرند و اگر تمایل به حضور دارید با خود شبکه تماس بگیرید تا خودمان همه‌چی را هماهنگ کنیم. پدرم می‌خواهد چیزی بگوید که می‌فهمد حرف زدن فایده ندارد و نمی‌گوید. به جای حرف قبلی‌اش می‌گوید:«اگه اشکال نداره بزنید بی‌بی‌سی می‌خوام ببینم نتیجه این کنفرانس وین چی شد» صاحب‌خانه قاطعانه می‌گوید بی‌بی‌سی که همیشه یک‌مشت دروغ تکراری درباره‌ی مسائل الکی و بی‌اهمیت تحویل می‌دهد، بی‌بی‌سی می‌خواهی چیکار؟! پدرم باز می‌خواهد چیزی بگوید که نمی‌گوید و به‌جایش ناامیدانه و دلسوزانه سری تکان می‌دهد و با لحنی حسرت‌آمیز می‌گوید:«بله درست می‌فرمایین»
خانم صاحب‌خانه کنار مادرم می‌نشیند و با لحن مادربزرگانه تعریف می‌کند:« چند وقت پیش به علی(نوه‌ام) زنگ زدم و گفتم علی جون استاد علی اکبری نگاه نمی‌کنی؟ جوابمو داد مامانی اینا مال شما پیرای مریضه من که مریض نیستم نگاه کنم.»

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۸:۳۰
سامان سیفی

مرتبط با  شاد شاید نه، ولی خوشحال.

میداس. پادشاهی افسانه‎ای‎ که به باکوس­­، یکی از هزاران خدای رومیان و یونانیان، کمک میکند و باکوس برای جبرانش وعده اجرای هرچه که میداس بخواهد را به او می‎دهد. میداس از او می‎خواهد که با لمس کردن هرچیزی را به طلا بدل کند. باکوس به عهدش عمل می‎کند. میداس خوشحال و خندان به مناسبت این عطیه برتر دستور جشن می‎دهد. به خدمتکاران می‎گوید بهترین غذاها را برایش فراهم کنند. غذاها را می‎آورند. میداس عزم خوردن می‎کند و دست به غذاها میزند و غذاها به طلا تبدیل می‎شوند. میداس تشنه و گرسنه به سمت دخترش می‎رود تا طلب کمک کند و دخترش را هم به مجسمه‎ای مجلل و طلایی تبدیل می‎کند. میداس گشنه، تشنه، غمگین و با نگاهی پرحسرت به نزد باکوس برمی‎گردد و تقاضا می‏کند که این عطیه را از او بازپس گیرد.  قصه این است. قصه جک‎ها، شوخی‎ها، کردارها و گفتارها و پندارهای خنده‎دار و فرح بخش و نشاط آوری که این روزها می‎کنیم.

اگر آز طلای میداس باعث سرنوشت تلخش بود حالا آز شاد بودن ماست که کم‎کم نابودمان می‎کند. ارزشی که برای خنده قائل شدهایم چنان والا است که همه چیزمان را فدایش میکنیم. قومیت‎هایمان را خیلی وقت است فدایش کردیم(و در نتیجه کیان ملی‏مان را)، ادب را که هیچ، به فرهنگ همین‎طوری مشکل دارمان حمله‎آور شدیم و جدیدن به هرچیز نیکی که پیدا می‎کنیم یورش می‎رویم. یک آنارشیسم به تمام معنا.

طنز را طنزپیشگان بزرگ برای نقد موقعیت‎های موجود به کار می‎برند و اصرار عجیبی برای جدا کردن مقوله طنز از هجو دارند. هجو در لغت به معنای دشنام دادن و نسبت دادن صفات مذموم به یک فرد و فحاشی به صورت شعر است. مانند اشعار ایرج میرزا که بیمهابا با سر توی دل دشمن می‎رود و هیچ‎چیز باقی نمی‎گذارد. اما طنز هدفش نابود کردن نیست و به دنبال با لطافت نشان دادن بدی‎ برای تغییر آن‎هاست. طنز برای پیشرفت و وجود نشاط در جامعه لازم است اما هجو با تمام هیجان و قهقهه‎ای که در خود دارد نمی‎تواند مانند طنز مفید واقع شود و از ریشه همه چیز را می‎زند. رویکرد ما در جک‎هایی که منتشر می‎کنیم رویکردی هجوآمیز است، نه رویکردی طنازانه. عادت کردیم که همه چیز را مسخره کنیم. تحریم‎ها را مسخره می‎کنیم، برداشتن تحریم‎ها را مسخره می‎کنیم، پدرانمان را مسخره می‏کنیم، خودمان را مسخره می‎کنیم، تاریخ را مسخره می‎کنیم، مشاهیرمان را مسخره می‎کنیم، حکایت‎هایمان را مسخره می‎کنیم و هرچیز دیگری که گیرمان بیاید مسخره می‎کنیم. چقدر مسخره! پس از مدتی (اگر همینطور افراطی پیش برویم) با تقریب خوبی دیگر چیزی باقی نمانده که با خاک یکسان نشده باشد. دیگر جدیت را بلد نیستیم و مرزی برای شوخی‎هایمان نداریم. حالا چه چیزی را برای نسل بعد از خودمان به جا گذاشتیم؟ ما به عنوان پدران نسل بعد(یا حتی پدران همین نسل موجود) از چه فرهنگی برایشان بگوییم؟ چگونه می‎توانیم صادقانه خوب بودن را به آن‎ها یاد دهیم درصورتی که خود همواره مسخره‎اش میکردیم؟ حال که تمامی عناصر جامعه پیشین از بین رفته است و کودک تازه زاده شده در نقطه صفر تاریخ(با اغراق خیلی خیلی زیاد) قرار دارد چگونه می‎تواند الگوی رفتاری برای خود پیدا کند؟ او به ناچار دست به هر دست‎آویزی می‎زند تا غرق نشود. این قضیه فقط برای کودک تازه زاده شده صادق نیست. بلکه برای خود ما هم شاید اتفاق بیفتد. شاید روزی به خود بیاییم و ببینیم که هیچ چیز اطراف ما باقی نمانده. چه باید کرد؟

برای رفع این مشکل دو راه‎حل به ذهن من می‎رسد که اولینش رواج طنز درست و واقعی است که از دستم برنمی‎آید و دومینش رواج ندادن این هجو همه‎گیر است که حداقل کاری است که می‎توانم بکنم.

خوب است که قبل از این‎که به سرنوشت میداس دچار شویم از خود بپرسیم آیا ارزشش را دارد؟

  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۵۲
سامان سیفی

از کودکی در نظر ما نظم تمجید و بی نظم خوار شمرده می شد. از زمانی که چشم به جهان گشودیم پرستارانی را دیدیم که همگی یک شکل لباس پوشیده بودند. برای اولین، دومین، سومین و آخرین بار به یک شکل پوشک شدیم هر بار که چشم بر روی هم می گذاشتیم اتاقی را می دیدیم که مثل دیشبش بود و صبح که از درز چشم رفتن پدر را تماشا می کردیم او را با لباس فرم هر روزه اش می دیدیم.
اوّلین بار که با زندگی اجتماعی رو به رو شدیم. چندین دانش آموز قد و نیم قد را دیدیم که همگی به یک شکل لباس پوشیده بودند. بر سر نیمکت های یک شکل به ترتیب قد نشستیم. اولین روزهای راهنمایی با تشر ناظم شروع می شود و آخرین روزهایش با تاکید معلم بر مرتب نویسی در امتحان تمام می شود. دبیرستان سراسر برنامه ی منظم درسی با یک امتحان نهایی به شدّت مرتب تمام و روز های سیاه کنکور شروع می شود. ملاک ورود به دانشگاه در درصد های منظم خلاصه می شود. خلاصه آنکه در آخر ماجرا در یک قبرستان با چینش منظم در قالب شماره های مرتّب به خاک سپرده می شویم.

همیشه در حال تحسین نظم بودیم. مثال از طبیعت آوردیم و هرگز منحصر به فردی تک تک موجودات را ندیدیم. ادعا کردیم قوی ترین انسان ها منظم ترین آنها هستند؛ برای مثال ارتش ها را گفتیم. ولی هیچگاه نفهمیدیم که بزرگ ترین اشتباهات بشری را نیز ارتش ها انجام دادند. گفتیم عالمان منطمند اما نفهمیدیم قبل از تدوین نظریه جدید، نظریه قبلی می شکند در هم ریزد و نامنظم می شود. گفتیم جوامع با نظم پایدارند و نگفتیم که دیکتاتورها با نظم کنترل می کنند.

نظم در تعریف فعلی و با شکل فعلی یعنی شبیه کردن تعداد زیادی از آدم ها به هم.ضرر؟ از بین رفتن خلاقیت و آزادی.هدف؟ کنترل این افراد. نه!‌ من نظریه توطئه نمی گویم. حرف من این است که جوامع انسانی کنونی کشش این تعداد از خلاقیت و سلایق مختلف را ندارند. پس به ناچار تماما خودکار نظم شکل می گیرد و در نتیجه انسان ها محدود می شوند.

البته همیشه نظم، اتحاد و هماهنگی موجب پیشرفت سریع جوامع می شود. برای مثال آلمان نازی حقیقتا کافیست. کشوری جنگ زده که در عرض چندسال به ابرقدرت شکست ناپذیر دنیا تبدیل می شود. امّا باز هم به وضوح سقوط سریع را کنار دیکتاتوری مطلق در آلمان جنگ جهانی دوّم می بینیم. تناقضی همیشگی بین نظم و آزادی، بین پیشرفت سریع و دموکراسی، بین خلاقیت و ترتیب وجود دارد. تناقضی که از زمان یونان و روم تا آلمان نازی بوده است. و امروز شاید واضح ترین تقابل، تقابل سیستم های آزاد و شلوغ لینوکسی با سیستم های منظم و بسته ی اپلی باشد.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۴
سینا هویدا

اتوبوس:

-پسرم،ورزش می کنی؟

-نه

-چرا؟برا سلامتیت خوبه ها!

-ولم کن دیگه [صندلی را عوض می کند.]

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۱:۱۶
سینا هویدا

من با انجمن های حمایت از حیوانات مخالف نیستم. من با نجات گونه ها از انقراض مخالف نیستم. من با نگهداری حیوانات مخالف نیستم. من با سوء تفاهم مخالفم. با جا به جایی اولویّت ها مخالفم. با فراموش کردن وضعیّت دیگران. با حیوان حساب نکردن انسان ها.

با یک جست و جوی ساده می توان صدها بلکم هزاران کمپین حمایت از حیوانات پیدا کرد. برای هزاران شاخ و زیرشاخه و گونه و گروه و گلّه.  امّا چند کمپین برای گرسنگان آفریقا وجود دارد؟ چند دانشمند همچون دانشمندانی که راهی نجات گونه ها می شوند راهی نجات مردم غرب آفریقا از ابولا شدند؟ چند سازمان، گروه یا دسته تخصصی برای جلوگیری از قتل عام مردم دربرابر داعش ایجاد شد؟ (با گروه و فعالیّت های سیاسی که با هزاران قصد دیگر همراهند کاری ندارم؛ بحث، بحث فعالیّت های اجتماعی است) چند المپیک و جام جهانی برای حمایت از گونه ی آوارگان سونامی ها وسیل ها نماد انتخاب کردند؟ چند تیم ملی پیراهنی از طرح مبارزه با ظلم به تن کردند؟ چند پیام وایبری برای حمایت از گرسنه های خیابان ها پخش شد؟

چند وقت قبل مستندی می دیدم که طرح پذیرفته شده ای را مطرح می کرد. قرار بود برای هر گوسفند قلّاده های 250 دلاری تهیّه شود تا یوزپلنگ ها، که از طریق گردن حمله می کنند، از حمله منصرف شوند. و نیازی به کشتن آن ها نباشد. با در نظر گرفتن نسبت گوسفند ها به یوزپلنگ ها، برای نجات هر یوزپلنگ 10000 دلار خرج می شود. کسی تا به حال حساب نکرده است با این رقم چند نفر از مرگ حتمی توسط گرسنگی و بیماری نجات می یابند. چند وقت قبل یکی از خیشاوندان گربه نگهداری می کرد. گربه ی محترم صرفا مرغ تازه می خورد روزی یک عدد! هر ماه با مبلغی کلان توسط دامپزشکی چک می شد. با هر مرغ می توان یک خانواده ی 4 نفر را سیر کرد. و با هزینه ی دامپزشک پدر بیمار را درمان. 

چندی پیش چوپانی یوزپلنگ ایرانی را که به گلّه اش حمله برده بود را کشته بود. چوپان نگون بخت با حمله ی رسانه ها و سازمان محیط زیست رو به رو شده بود. و 100 میلیون تومان جریمه هم شد. امّا کسی فکر نکرد که چوپان بین گرسنگی خانواده اش و یوزپلنگ در حال انتخاب بود. هیچ کس نفهمید که حاصل عمر چوپان گلّه اش است. کسی حتّی به فکر فرزند احتمالی چوپان که در حال تحصیل در پایتخت است فکر نکرد. کسی به حقوق گوسفندان هم که احتمالا! حیوان هستند فکر نکرد. مثال دیگری که نابودم کرد. گروه وکمپینی بود که در حمایت از ماهی قرمز و سبزه، تیشه به ریشه ی سفره ی هقت سین می زد. یا  دیگری که ذبح اسلامی را وحشیانه می خواند. 

من می فهمم که حیوانات هم حقّ زندگی دارند. می فهمم که نباید در حقّ آنها ظلم کرد. می فهمم که بعضی از نگهداری حیوانات خانگی لذّت می برند. امّا باید بفهمیم که چه کاری را به چه قیمتی انجام می دهیم. بفهمیم تنها گونه ای که معنی ظلم و عقب ماندگی را می فهمد چه گونه ای است؟ بفهمیم که سوار بر موج بودن آخرش غرق شدن است. بفهمیم که درد در جهان ما بسیار بیشتر از درد در جهان حیوانات است. بفهمیم که یک کودک گل فروش نسبت به یک گربه ی در حال مرگ در ارجحیت است. 

خور و خواب و خشم و شهوت سعبست و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۴۶
سینا هویدا

نمایشگاه سال قبل همراه با پا درد، دست درد و شکم درد حاصل از خوردن هات داگ­های نمایشگاه، در غرفه نشر نگاه ایستاده بودم و داشتم به کتاب­های چیده شده روی میز نگاه می­کردم و فکر می­کردم که چگونه بودجه ­ام را بین این همه عنوان کتاب پخش کنم که آقایی میانسال از پشت به سمت کتاب­ها آمد و هل مختصری به جمعیت پشت میز داد. سر و وضع مرتبی داشت و در دستانش چیزی نبود. رو به مسئول آن میز گفت:" وقت بخیر جناب". فروشنده که با لحن گرم مرد خستگی­ اش از یاد رفته بود پاسخ داد" وقت شما هم بخیر".

-ببخشید «کافکا در کرانه» رو دارید؟

-بله همونجاس.

-قیمتش چقدره؟

-بیست و پنج هزار تومن.

مرد کمی مکث کرد و با لحنی نه به گرمی قبل گقت

-حیفما که نمی­تونیم بخریمشون مجبوریم به تعاریفشون قناعت کنیم.

فروشنده پاسخ داد

-نگران نباشید چیز خاصی از دست نمی­دید.

مرد با خنده­ای ملیح گفت ممنون خداحافظ و رفت. اما هم من و هم فروشنده میدانستیم که مرد نتوانسته یکی از بهترین رمان­های این قرن از مهم­ترین نویسنده آسیایی فعلی جهان و بخت اول نوبل ادبیات را بخرد.

امسال هم اوضاع تقریبن همین بود. کتاب­ها همه گران بود، کافکا در کرانه سی هزار تومان شده بود و موراکامی نیز هنوز نوبل نگرفته بود. ولی هیچ­کدام از اینها برای من اهمیتی نداشت، من فقط می­خواستم که باز هم چنین رفتار انسان دوستانه ­ای را ببینم. هنوز آن فروشنده را تحسین می­کنم که در شرایطی که من خریدار از وجود خودم بیزار شده بودم و  از شدت خستگی بعد نمایشگاه پنج ساعت مداوم خوابیدم ،در آن شرایط اینقدر به فکر افسوس خوردن یا نخوردن خریدار بی ­پولی بود که هیچ سودی برای او نداشت. اصلن گور پدر موراکامی و نشر نگاه و کافکا و ارز رایج مملکت تومان.

 

رضا میرکریمی فیلمی دارد به نام زیر نور ماه. قهرمان آن فیلم طلبه ­ای در شرف اجتهاد است که کتاب­هایش را می­فروشد تا به چند بی­ خانمان کمک کند. وقتی وارد کتاب­خانه می­شود کتاب­دار به او می­گوید:" تو تازه اینا رو خریدی. به این زودی تموم کردی که برمی­گردونیشون" و طلبه جواب می­دهد:" فعلن به همونایی که خوندیم عمل کنیم".

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۵۹
سامان سیفی

نتایج کنکور امروز اعلام شد و من را تشویق کرد تا داستانی حقیقی‌تر از واقعیت را تعریف کنم.

دو پسر، هردو در تهران. اولی حمید است و دومی حامد. حمید عاشق معماری است، سرتاسر اتاقش عکس‌هایی از خرابه‌های جاودان رم آویزان کرده با چندتا عکس دیگر مثل برج‌العرب، آکروپلیس و پوستری بزرگ تر از همه که سردر دانشگاه تهران را نشان می‌دهد. خانه آرزوهای او. حامد عاشق روانشناسی‌ست، کتابخانه‌ای دارد که کل دیوار شمالی اتاقش را گرفته و پر از آثار فروید، یونگ، سارتر، کامو، شکسپیر، کافکا و چندتایی هم هدایت و دیگران. هر دو در مدرسه استعداد‌های درخشان تحصیل می‌کنند و هم‌مدرسه‌ای هستند ولی چون دبیرستان سیصد دانش‌آموز هم‌زمان در یک پایه دارد هم‌دیگر را در حد اسم و فامیل هم نمی‌شناسند. در مرگ آورترین سال تحصیل‌شان قرار دارند. هر دو خوب درس می‌خوانند و رویایشان را باور دارند.

روز کنکور می‌رسد. شب قبل هیچ دانش‌آموزی که قصد داشته پرونده‌هایش از وزارت آموزش و پرورش به وزارت علوم منتقل شود بی‌استرس نخوابیده. حمید و حامد هم همین‌طور. مکان حوزه حمید و حامد متفاوت است. حمید خیابان آزادی است و حامد دانشگاه آزاد واحد شمال، ته تهران. حمید به ترافیک می‌خورد و حامد نه. حامد با خیال راحت شروع به دادن آزمون می‌کند و حمید زیاد دیر نمی‌رسد ولی استرس دارد. حامد جواب سوال «کدام یک از افراد زیر به بهشت می‌روند؟ الف: پیامبران ب: نیکوکاران ج: صالحان د: هرسه گزینه» گزینه درست (ج) را انتخاب می‌کند و حمید گزینه دال را سیاه می‌کند.برگه‌ها جمع می‌شوند. می‌روند به پل بین دو وزارت علوم و آموزش پرورش، سازمان سنجش.

جواب‌های کنکور می‌رسد. حامد از حمید یک الف ب جیم دال درست‌تر زده یک الف ب جیم دال لعنتی. رتبه حمید دقیقن برابر رتبه آخرین ورودی معماری تهران است و به احتمال زیاد امسال هم به عنوان آخرین نفر می‌تواند سر کلاس معماری بنشیند. سازمان سنجش اعلام می‌کند که امسال دانشجویان ریاضی نمی‌توانند به رشته روانشناسی بروند. حامد ناراحت‌تر از حمید است. با مشاور خود مشورت می‌کند و او می‌گوید برود معماری و او هم می‌رود. حامد به عنوان آخرین نفر در کلاس معماری می‌نشیند.

حامد تا چند وقت پیش معلم هنرم بود .سه ماه پیش گفت بال‍اخره لیسانس گرفتم، بعد از ۶سال، با معدل دوازده و یازده صدم. تنها یک‌دهم مانده به افتادن. هیچ وقت هیچ کاری در زمینه معماری نکرده بود و قطعن نمی‌کند. فقط صندلی آخر رشته معماری دانشگاه تهران را پر کرده بود. به خاطر دوستش با پارتی بازی معلم شده بود و همینجوری پیشرفت کرده بود و الان هزار کار می‌کرد الا معماری. از حمید هم خیلی وقت است خبر ندارم ولی فکر کنم جایی جز دانشگاه تهران معماری خواند و شرط می‌بندم که هنوز حسرت این تست را می‌خورد. «کدام یک از افراد زیر به بهشت می‌روند؟ الف:پیامبران ب:نیکوکاران ج:صالحان د:هرسه گزینه»

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۵۱
سامان سیفی