ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها
جمعه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ق.ظ

فهم درد

دو مطلب آخرین این وبلاگ که این مطلب در ادامه آن هاست. برخلاف رسم این وبلاگ و علاقه و سبک خود من بسیار گنگ نوشته شده بودند. و بیشتر از آن که یک یادداشت تحلیلی باشند، قطعه ای دل نوشته با حال و هوای ادبی بودند. دلیل آنکه من سعی در انتقال یک حس دارم. پس سعی کردم کم کم از یک نوشته ی سراسر حس به یک یادداشت تحلیلی برسم.این یادداشت آخرین صفحه از این دفتر سه صفحه ای است که شرح تاریخ و فلسفه ی انسانیت است(ادعای بزرگ).

به هر حال من اصلا قصد نداشتم، این مجموعه یادداشت ها را بنویسم.حداقل تا مدت ها. اما اتفاقاتی که برایم افتاد و احساساتی که در ادامه ی آن برایم شکل گرفت چاره ای جز این برایم نگذاشت. 

دکتر شریعتی در کتاب «فاطمه،فاطمه است» می گوید(نه با همین کلمات):دردی است که تمام آدم های دنیا آن را می چشند. فاطمه به یک شکل.علی به یک شکل، حسین به یک شکل، زینب به یک شکل و همه ی ما هر کدام به یک شکل. هرکس به اندازه ی خودش و به گونه ی خودش از این درد می کشد. امّا من به علاوه ی این می گویم که میزان کشیدن این درد میزان بزرگی آن فرد را تعیین می کند.

ایوان تورگینوف در کتاب پدران فرزندان داستان دو جوان به نام های آرکادی و بازاراوف را تعریف می کند. بازاراوف یک روشنفکر از جنس نهیلیسم و آرکادی رفیق و دنباله روی آن. در ابتدا آرکادی و بازاراوف به املاک پدری آرکادی می روند که در آنجا بازاراوف در برابر سخت ترین حملات از جانب عمو و پدر آرکادی قرار می گیرد. همانند تمام رمان های کلاسیک جهان در میانه ی راه سر و کلّه ی عشق پیدا می شود. آرکادی عاشق یک دختر جوان همسن و زیبا و بازاراوف دچار یک عشق دست نیافتنی می شود. زمانی که آرکادی ازدواج می کند،بازاراوف کمابیش به او می گوید: رفیق! مرا فراموش کن و از این درد رها شو. و البته که تورگینوف با آن اوفش روس است. و صد البته که آخرین این رمان روسی-مثل همه ی آن ها- تلخ و با مرگ بازاراوف در گمنامی و تنهایی و درد تمام می شود. این رمان کمتر شناخته شده برای من و شما ی مردم(من اتفاقی به این کتاب برخوردم) این نویسنده ی روس کمتر شناخته شده ی قرن 19-ام دارد حرف شریعتی را تکرار می کند.

جلال آل احمد نیز در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» مطرح می کند که اوّلین قدم برای روشنفکر شدن، پذیرش مسئولیّت همه چیز و همه کس است. یعنی روشنفکر نمی تواند چیزی را گردن قضا و قدر الهی، شانس، اتفاق، ژنتیک، جبر جغرافیایی و... بیاندازد. قطعا جلال و هر آدم عاقل دیگری در ادامه ی می گوید که این تلخ و دردناک است. 

و صد البته که حافظ در معجزه ی شعر خود تمامی این درد را در یک بیت خواهد شناساند.

                                      شرح این قصّه مگر شمع برارد به زبان                  ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

و مولوی هم تمام حرف من(و بیشتر) در این دفتر  سه برگی را در چهار بیت خلاصه و روان بیان می کند در ابتدای اثر شش دفتری خود بیان می کند:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق





آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد



دردی است در دل همه ی مردم جهان. دردی که هرکس در مکان، زمان و شکل مخصوص خودش می بیند. یکی در انقراض یوزهای ایرانی، دیگری در فقر آفریقا، آن یکی در دست بر پشت بسته غواص ها. کسی با مرگ کودک یتیمی می فهمد، آن یکی با سیر صعودی تورّم یا با افزایش سطح UV بر زمین. یکی با مرگ و جنگ سال های سال فلسطین می گرید، دیگری با هولوکاست و حمله ی نازی ها. یکی از تلخی مردم مدرن افسرده می شود دیگری با دخالت های بیجای سنّتی ها. امّآ این درد چیست؟ این درد چیست که همه ی مردم دنیا در حال چشیدن آن هستند؟

این درد حاصل از غیر کامل بودن است. دنیای ما پر است از نقص و بدی و همه ی ما کمال طلبیم. همه ی ما همه چیز را فقط خوبی می خواهیم. و دنیای ما قطعا اینگونه نیست. همه ی ما ذاتا از نقص و بدی درد می کشیم. و همه جا این درد را می بینیم. پس همه ی ما در این دنیا، از نقص این دنیا درد می کشیم. هر کس به گونه ای.

در اینجا انسان ها بر دو نوع -و فقط دو نوع- می شوند. گونه ی اوّل فراموشی را بر می گزینند؛مسکن را. این مسکن طیف وسیعی از بازی و سینما تا سیاست و ثروت و حتی خانواده پرستی را شامل می شود. و گونه دوّم این درد را می بینند و به مبارزه با آن اقدام می کنند. این افراد درد را که می بینند همزمان درد فراموشی را هم می فهمند. و به علاوه می فهمند که ایستادن و کاری نکردن به مراتب دردناک تر است. پس به جنگ این درد می روند. بدیهی است که همچون تمامی قهرمانانی که مشهورند به جنگ با بدی، ظلم، فقر و در کل درد؛ این افراد از قبل هم بیشتر درد می کشند. ولی چاره ای نیست. 

البته اینبار هم هر کس به روشی، یکی با دعا و عبادت. یکی با انقلاب و تغییر، یکی با شعر و کتاب، یکی با شهادت و ایثار و شاید هم کسی با عشق به خانواده و نجات خلق با ثروت و سیاست. ممکن است کسی کمال طلبی و جنگ با درد را درفرمول های فیزیک ببیند. و دیگری در پشت دوربین فیلم برداری. 

امّا نکته ی دیگری هم قابل مطرح کردن است. ارزش هرکس به اندازه ی دردی است که می چشد. هر چقدر بیشتر ببینی، هر چقدر بیشتر بفهمی و هر چقدر راز پنهان دیگری برایت آشکارا شود؛ درد بیشتری می چشی. (شاید به اندازه ای از ارزش برسی که این درد تو را به خود کمال مطلق برساند. و شاید به اندازه ای درد بکشی که وبلاگ نویس جوانی بعد از چند قرن از مرگت، زمانی که اشعارت را می خواند، اشک بریزد و مسیر زندگی اش عوض شود.) و برعکس هر چقدر درد بیشتری بکشی، درهای جدیدی از احساس و سپس معرفت به روی تو باز خواهد شد. 

این درد درمان ندارد. مسکنش فقط فراموشی است. درد را قبول کن و به آغوش بکش که این سرنوشت تو،ماموریت تو،زندگی تو و وظیفه ی توست تا وصال یار. که اگر بدانی یا ندانی تو عاشق هستی در غم یار که جز سوختن ماهیت نداری.

خائنم و ترسو/پشیمانم و شرمنده/گناهکارم و فراموش کننده/توابم و جبران کننده/ترسانم و مردد

اما می نویسم...



نوشته شده توسط سینا هویدا
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

ژرفآ

دیواری صبور برای دل‌نوشته‌ها

در هر مثلث سه میانه همرسند. مهم نیست که از کدام راس آمده اند و به کدام ضلع می روند.
اینجا محل برخورد میانه هاست.

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه
پیوندها

فهم درد

جمعه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ق.ظ

دو مطلب آخرین این وبلاگ که این مطلب در ادامه آن هاست. برخلاف رسم این وبلاگ و علاقه و سبک خود من بسیار گنگ نوشته شده بودند. و بیشتر از آن که یک یادداشت تحلیلی باشند، قطعه ای دل نوشته با حال و هوای ادبی بودند. دلیل آنکه من سعی در انتقال یک حس دارم. پس سعی کردم کم کم از یک نوشته ی سراسر حس به یک یادداشت تحلیلی برسم.این یادداشت آخرین صفحه از این دفتر سه صفحه ای است که شرح تاریخ و فلسفه ی انسانیت است(ادعای بزرگ).

به هر حال من اصلا قصد نداشتم، این مجموعه یادداشت ها را بنویسم.حداقل تا مدت ها. اما اتفاقاتی که برایم افتاد و احساساتی که در ادامه ی آن برایم شکل گرفت چاره ای جز این برایم نگذاشت. 

دکتر شریعتی در کتاب «فاطمه،فاطمه است» می گوید(نه با همین کلمات):دردی است که تمام آدم های دنیا آن را می چشند. فاطمه به یک شکل.علی به یک شکل، حسین به یک شکل، زینب به یک شکل و همه ی ما هر کدام به یک شکل. هرکس به اندازه ی خودش و به گونه ی خودش از این درد می کشد. امّا من به علاوه ی این می گویم که میزان کشیدن این درد میزان بزرگی آن فرد را تعیین می کند.

ایوان تورگینوف در کتاب پدران فرزندان داستان دو جوان به نام های آرکادی و بازاراوف را تعریف می کند. بازاراوف یک روشنفکر از جنس نهیلیسم و آرکادی رفیق و دنباله روی آن. در ابتدا آرکادی و بازاراوف به املاک پدری آرکادی می روند که در آنجا بازاراوف در برابر سخت ترین حملات از جانب عمو و پدر آرکادی قرار می گیرد. همانند تمام رمان های کلاسیک جهان در میانه ی راه سر و کلّه ی عشق پیدا می شود. آرکادی عاشق یک دختر جوان همسن و زیبا و بازاراوف دچار یک عشق دست نیافتنی می شود. زمانی که آرکادی ازدواج می کند،بازاراوف کمابیش به او می گوید: رفیق! مرا فراموش کن و از این درد رها شو. و البته که تورگینوف با آن اوفش روس است. و صد البته که آخرین این رمان روسی-مثل همه ی آن ها- تلخ و با مرگ بازاراوف در گمنامی و تنهایی و درد تمام می شود. این رمان کمتر شناخته شده برای من و شما ی مردم(من اتفاقی به این کتاب برخوردم) این نویسنده ی روس کمتر شناخته شده ی قرن 19-ام دارد حرف شریعتی را تکرار می کند.

جلال آل احمد نیز در کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» مطرح می کند که اوّلین قدم برای روشنفکر شدن، پذیرش مسئولیّت همه چیز و همه کس است. یعنی روشنفکر نمی تواند چیزی را گردن قضا و قدر الهی، شانس، اتفاق، ژنتیک، جبر جغرافیایی و... بیاندازد. قطعا جلال و هر آدم عاقل دیگری در ادامه ی می گوید که این تلخ و دردناک است. 

و صد البته که حافظ در معجزه ی شعر خود تمامی این درد را در یک بیت خواهد شناساند.

                                      شرح این قصّه مگر شمع برارد به زبان                  ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

و مولوی هم تمام حرف من(و بیشتر) در این دفتر  سه برگی را در چهار بیت خلاصه و روان بیان می کند در ابتدای اثر شش دفتری خود بیان می کند:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق





آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد



دردی است در دل همه ی مردم جهان. دردی که هرکس در مکان، زمان و شکل مخصوص خودش می بیند. یکی در انقراض یوزهای ایرانی، دیگری در فقر آفریقا، آن یکی در دست بر پشت بسته غواص ها. کسی با مرگ کودک یتیمی می فهمد، آن یکی با سیر صعودی تورّم یا با افزایش سطح UV بر زمین. یکی با مرگ و جنگ سال های سال فلسطین می گرید، دیگری با هولوکاست و حمله ی نازی ها. یکی از تلخی مردم مدرن افسرده می شود دیگری با دخالت های بیجای سنّتی ها. امّآ این درد چیست؟ این درد چیست که همه ی مردم دنیا در حال چشیدن آن هستند؟

این درد حاصل از غیر کامل بودن است. دنیای ما پر است از نقص و بدی و همه ی ما کمال طلبیم. همه ی ما همه چیز را فقط خوبی می خواهیم. و دنیای ما قطعا اینگونه نیست. همه ی ما ذاتا از نقص و بدی درد می کشیم. و همه جا این درد را می بینیم. پس همه ی ما در این دنیا، از نقص این دنیا درد می کشیم. هر کس به گونه ای.

در اینجا انسان ها بر دو نوع -و فقط دو نوع- می شوند. گونه ی اوّل فراموشی را بر می گزینند؛مسکن را. این مسکن طیف وسیعی از بازی و سینما تا سیاست و ثروت و حتی خانواده پرستی را شامل می شود. و گونه دوّم این درد را می بینند و به مبارزه با آن اقدام می کنند. این افراد درد را که می بینند همزمان درد فراموشی را هم می فهمند. و به علاوه می فهمند که ایستادن و کاری نکردن به مراتب دردناک تر است. پس به جنگ این درد می روند. بدیهی است که همچون تمامی قهرمانانی که مشهورند به جنگ با بدی، ظلم، فقر و در کل درد؛ این افراد از قبل هم بیشتر درد می کشند. ولی چاره ای نیست. 

البته اینبار هم هر کس به روشی، یکی با دعا و عبادت. یکی با انقلاب و تغییر، یکی با شعر و کتاب، یکی با شهادت و ایثار و شاید هم کسی با عشق به خانواده و نجات خلق با ثروت و سیاست. ممکن است کسی کمال طلبی و جنگ با درد را درفرمول های فیزیک ببیند. و دیگری در پشت دوربین فیلم برداری. 

امّا نکته ی دیگری هم قابل مطرح کردن است. ارزش هرکس به اندازه ی دردی است که می چشد. هر چقدر بیشتر ببینی، هر چقدر بیشتر بفهمی و هر چقدر راز پنهان دیگری برایت آشکارا شود؛ درد بیشتری می چشی. (شاید به اندازه ای از ارزش برسی که این درد تو را به خود کمال مطلق برساند. و شاید به اندازه ای درد بکشی که وبلاگ نویس جوانی بعد از چند قرن از مرگت، زمانی که اشعارت را می خواند، اشک بریزد و مسیر زندگی اش عوض شود.) و برعکس هر چقدر درد بیشتری بکشی، درهای جدیدی از احساس و سپس معرفت به روی تو باز خواهد شد. 

این درد درمان ندارد. مسکنش فقط فراموشی است. درد را قبول کن و به آغوش بکش که این سرنوشت تو،ماموریت تو،زندگی تو و وظیفه ی توست تا وصال یار. که اگر بدانی یا ندانی تو عاشق هستی در غم یار که جز سوختن ماهیت نداری.

خائنم و ترسو/پشیمانم و شرمنده/گناهکارم و فراموش کننده/توابم و جبران کننده/ترسانم و مردد

اما می نویسم...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۲۹
سینا هویدا

نظرات  (۲)

۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۱ سیدمحمد سیدمحسنی
سلام
یک سوال: این درد تمام هم میشود؟ آیا میرسد وقتی که همه خوش و خرم باشند؟ یا فقط زمانی خواهد رسید که همه راضی باشند نه سرخوش و سرمست؟ فقط رضایت حال آنها را خوب میکند. رضایت به این که باید با این درد مبارزه کرد. رضی الله عنهم و رضوا عنه(بیّنه/آیه آخر)، خدا از آنها راضی است و آنها نیز از او. اصلا آیا بین رضایت و خوشی و سرمستی فرقی هست؟
۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۳۴ سینا هویدا
فکر می کنم درواقع اینطور میشه گفت: 
اطلاع از این که شما در حال مبارزه از این دردی و اطلاع از این که ممکن است زمانی (نه در این دنیا) این درد پایان یابد، باعث می شود که کمتر درد بکشی و خب حالت بهتر شود. 
ولی خود این درد به نظر من خیر زیرا این درد در ذات این دنیاست همانطور که نقص

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی